میتوان این مقال را با این کلام به پایان برد که بازیگردانهای بازی قربانی و بلاگردان، نهایتا توسط بازی خویش بازی میخورند و توسط خویش قربانی میشوند. به بیان دیگر، بلاگردانِ قربانیساز، خودش است. اگر میخواهد از دهشت دریاهای هول و هایل و خشم طوفانها و تفتهدوزخها رهایی یابد، باید از سر میز بازی شطرنج خویش برخیزد. اگر میخواهد خشم و خشونت همگان را علیه خود هدایت و مهار کند، باید بر خود خشونت ورزد و به این واقعیت تلخ تن دهد که مشکل اوست و اوست که باید از میان برخیزد.
گروه اندیشه: دکتر محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار داده ، با تکیه بر نظریه «میل تقلیدی» رنه ژیرار، نشان میدهد که ریشهی خشونتهای اجتماعی در حسادت و تقلید از امیال دیگران نهفته است. جوامع برای مهار این بحران، به «بلاگردان» و قربانی کردن بیگناهان متوسل میشوند تا آرامشی موقت بیابند. نویسنده با انطباق این الگو بر شطرنج سیاسی ترامپ، هشدار میدهد که تلاش برای قربانی کردن ایران یا دیگران جهت فرار از بنبستهای خودساخته، به دلیل آگاهی مدرن و شورش مهرهها، فرجامی جز فروپاشی و قربانی شدن خود بازیگردان نخواهد داشت. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
یک
ژیرار، در مجموعهی آثارش، ایدههایی دربارهی فرهنگ – با پیوند برقرارکردن بین حسادت، قربانی، اسطوره و دین – پیش روی ما نهاد. ژیرار، با پژوهش در رمانهای سروانتس، استاندال، فلوبر، پروست و داستایفسکی، به این نتیجه رسید که این نویسندگان، بهرغم تفاوتهای فُرمی، همگی در این نگرش مشترکند که میل آدمیان، عینی نیست؛ یعنی اینطور نیست که افرادی خودآیین، آشکارا، به امری که ذاتاً ارزشمند است، میل داشته باشند. بلکه دلیلِ میلِ آنها به چیزها این است که حس میکنند دیگران در پی آن چیزهایند.
آنها بیآنکه درک عمیقی از خود داشته باشند، چیزهایی را میبینند که همسایگانشان دارند و آنها ندارند؛ و در نتیجه، ناخودآگاه به سوی آن چیزها کشیده میشوند. به بیان دیگر، در نزد ژیرار، میل ما هیچگاه حقیقتاً میل خود ما نیست؛ میل ما همواره و از اساس، از آن دیگران است. همچنانکه امیال دیگران را تقلید میکنیم و خود ما نیز، مورد تقلید قرار میگیریم، ناگزیر بر سر اشیا، اهداف و افتخاراتی که مطلوب هر دو طرف است، نزاع و رقابت درمیگیرد؛ و این نزاعها میتوانند بهراحتی سرایت کرده، کل جامعه را مبتلا کنند؛ چیزی مثل آتش یا طاعون.
تلاشهای جامعه برای مهار چنین بیماریهای همهگیری، در کتاب بعدی ژیرار بررسی شده است: خشونت و امر قدسی که در ۱۹۷۲ منتشر شد. ژیرار، در این اثر بسیار جسورانه، بر افزایش احساسات حسادتآمیز در گروههای اولیهی انسانی تمرکز داشت که نتیجهی آن جنگ و نزاعی همهگیر بود.
دو
راهحل مرسومی که او در همهی فرهنگها برای چنین بحرانهایی یافت، بلاگردانی با قربانی بود؛ جداکردن یک قربانی (که معمولاً بهنوعی «دیگری» بهشمار میآمد) که میشد خشم آشوبناک و پخششده در اجتماع را بر سر آن خالی کرد. کشتن یا تاراندن این موجود بداقبال، آرامشی موقت در اجتماع ایجاد میکند؛ و قربانی که لحظاتی پیش، منبع آشفتگی همگان تلقی میشد، اکنون به شکلی معجزهآسا، بانی پایانگرفتنِ مخاصماتشان میشود. بنابراین، این گروهها، برای بلاگردان، شأنی خداگونه قائل میشوند، و در نتیجه، قربانی، ستارهی اسطورهها و تشریفات نو میشود؛ نمادهای مقدسی که بهکار گرفته شدهاند، برای حفاظت از جامعه در برابر طغیانهای آتی که از میل به بیثباتی ناشی میشوند.
خلاصه آنکه، خشونت علیه یکی، خشونت کل گروه را هدایت و مهار میکند. این خشونتی است ناعادلانه، چون مبتنی بر نوعی دروغ است؛ دروغ در انداختن تقصیر و گناه به گردن قربانی بلاگردان. هر جرمی که قربانی به آن متهم میشود، فقط دستاویزی است برای توجیه قتل یا تبعید. اما این امر را تودههای عوام درک نمیکنند و به تقصیر قربانی اطمینان دارند. به قول ژیرار، این جریان تا ظهور مسیحیت ادامه یافت و با آن، پردهبرداشتن از این بدفهمی رایج آغاز شد. او، در شاهکار سال ۱۹۷۲ خود، مدعی است مسیحیت، باور دروغینِ موجود در بنیاد خشونت علیه بیگناهان را که مدتی دراز در ساختار جوامع انسانی جا افتاده بود، برملا کرد.
ژیرار مینویسد، در تصلیب عیسی، ساختار مشهور بلاگردانی، جایگاهش را حفظ کرد، اما برخلاف همهی بلاگردانیهای سابق، بیگناهی عیسی بهتدریج برملا شد. در طول زمان، این آگاهی، وحدت فرهنگیای را که معمولاً در پی مرگ بلاگردان بهبار میآمد، ویران کرد. از این نقطه در تاریخ، میل غریزی ما به محکومکردن دیگران، با فهم ما از رفتار ناعادلانهی خودمان وارد کشمکشی ابدی شد، که این تغییری انقلابی در واقعیت اجتماعی بود.
سه
اکنون، در پرتو آموزههای ژیرار، میخواهم به طرح این پرسش خطر کنم که در این شرایط آتش و طاعون و خشمی که ترامپ برافروخته، که خود نیز، با بیانی اخوان ثالثی، تا چشمش بیند کاروان هول و هذیانست: گرگی محتضر، زخمیش برگردن، کفتاری زگودال آمده بیرون، سرشار و سیر از لاشهی مدفون،.. مردهای دودست پیکرده از آرنج… و او، میگریزد سوی درهایی که میبیند. بازست، اما پنجهای خونین که پیدا نیست از کیست، تا میرسد، در را بررویش کیپ میبندد… آنگاه زالی جغد و جادو میرسد از راه، قهقاه میخندد. وآن بستهدرها نشانش میدهد، بامهروموم پنجهی خونین، سبابهاش جنبان به ترساندن.
گوید: «بنشین شطرنج»، بلاگردان و قربانی او چه/که میتواند باشد؟ همان بلایی (ایران) که بر او نازل شده، یا آنکس که او را در این دام بلا گرقتار کرده ((اسرائیل)، یا خویشتن تحقیرشدهی خویش، و یا…؟ بدیهی است آنچه ترامپ اراده میکند، لزوما امکان تحقق نخواهد داشت. به بیان دیگر، اگرچه در افق نگاه و خواست و فانتزی ترامپ، ایران همان بلاگردان شرایط بلاخیز کنونی اوست، اما او، با بهرهای آزادانه از اسپینوزا، هیچگاه نمیداند که بدن این قربانی چه میتواند بکند.
چهار
دقیقا در هراس از این «ندانستن» است که، ترامپ شاه و وزیر و فیل و اسب و سرباز را باهم به قربانگاه آورده است. این هراس، زمانی افزونترمیشود که در حرکت هر مهره نظر میدارد، درمییابد حرکت مهرهها و نتایج آن چندان در ارادهی او نیست، و شبح کیش و ماتشدن توسط بازی خویش، هر لحظه او را به حرکت مهرهای و قربانیکردن مهرهی دیگر میخواند.
در این ناوضعیت، نیاز به بلاگردان موجب توسل به هر حشیشی و حرکتدادن هر مهرهای خارج از منطق و آیین بازی میشود. دقیقا در این دقیقه است که ممکن است حریفی که به تعبیر مولانا فرزینبندها داند بسی، بگیرد در گلویش چون خسی، و بر او قهقاه بخندد. و آن بستهراهها نشانش دهد، بامهروموم پنجهی خونین. در این حالت، ترامپ همچون آن قماربازی که هرچه بودش را باخته و نمانده هیچش الا هوس قمار دیگر، بر سر هیچ نیز، در قمار میشود و در این مسیر هرگام که برمیدارد بلاگردان و قربانی بیشتری را طلب میکند.
پنج
بیتردید، در این فرایند، با خشونتی بس ناعادلانه و ناجوانمردانه، و سرشار از دروغ و فریب مواجه هستیم: دروغ و فریب در انداختن تقصیر و گناه به گردن قربانی بلاگردان. هر جرمی که قربانی به آن متهم میشود، فقط دستاویزی است برای توجیه مجازات و کشتن او. قربانیکننده، در این حالت، بر این فرض است که این امر (دروغ و فریب) را تودههای عوام درک نمیکنند و به تقصیر قربانی، آنگونه که او مینمایاند، اطمینان و باور خواهند کرد و همچون مسیحیان داستان داستایوفسکی عمل خواهند کرد که زمانی که مسیح به نزد آنان رجعت کرد، او را بهمثابهی تهدیدی مرگبار برای نظم و سعادت عمومی سوزاندند.
چراکه او آزادی و مسئولیت را برای مردم به ارمغان آورده بود – ارمغانی که در نهایت به باری سنگین تبدیل شده بود. … و همچون «مفتش اعظم این داستان، که شبانه (قبل از سوزاندن) عیسی را در زندانی ملاقات میکند تا به او بگوید کلیسا دیگر به او نیازی ندارد: بازگشت او در ماموریت کلیسا، که همانا سعادت مردم است، اختلال ایجاد میکند: مسیح سرشت انسان را بهدرستی درنیافته است: اکثریت مردم نمیتوانند آزادیای که مسیح به ایشان داده است را تحمل کند، بینیازی خویش به دین راستین را با به صلیب کشیدن آن، اعلام کنند.
شش
همینجا ژیرار بهما میگوید، این جریان دروغ و فریب از ظهور مسیح به بعد، بر بسیاری آشکار شد. او، در شاهکار سال ۱۹۷۲ خود، تصریح میکند مسیحیت، باور دروغینِ موجود در بنیاد خشونت علیه بیگناهان را که مدتی دراز در ساختار جوامع انسانی جا افتاده بود، برملا میکند. ژیرار مینویسد، در تصلیب عیسی، ساختار مشهور بلاگردانی، جایگاهش را حفظ کرد، اما برخلاف همهی بلاگردانیهای سابق، بیگناهی عیسی بهتدریج برملا شد.
در طول زمان، این آگاهی، وحدت فرهنگیای را که معمولاً در پی مرگ بلاگردان بهبار میآمد، ویران کرد. از این نقطه در تاریخ، میل غریزی ما به محکومکردن دیگران، با فهم ما از رفتار ناعادلانهی خودمان وارد کشمکشی ابدی شد، که این تغییری انقلابی در واقعیت اجتماعی بود.
هفت
با ژیرار اگرچه میتوان گفت، دیرزمانیست که مهرههای قربانی بازی شطرنج سیاست و قدرت، سر به شورش برداشتهاند و قربانیکننده را در موضع قربانی بازیای که خود بهراه انداخته، قرار دادهاند، اما با او، همچنین میتوان پرسید که قربانیِ بلاگردان در کجای این سازوکار ایستاده است؟ آیا قربانی، در همان حال که قربانیِ بلاگردانیهای دیگری است، از دیگران (هر آنکس که نغمهاش ناجور است) قربانی نمیسازد؟ آیا این قربانی، از منطق قربانی برای مشروع/مقبولسازی آنچه میکند/نمیکند، و نیز، مظلومنمایی بهره نمیبرد؟
بیتردید، در مجال خود باید پاسخی برای این پرسشها یافت، اما میتوان این مقال را با این کلام به پایان برد که بازیگردانهای بازی قربانی و بلاگردان، نهایتا توسط بازی خویش بازی میخورند و توسط خویش قربانی میشوند. به بیان دیگر، بلاگردانِ قربانیساز، خودش است. اگر میخواهد از دهشت دریاهای هول و هایل و خشم طوفانها و تفتهدوزخها رهایی یابد، باید از سر میز بازی شطرنج خویش برخیزد. اگر میخواهد خشم و خشونت همگان را علیه خود هدایت و مهار کند، باید بر خود خشونت ورزد و به این واقعیت تلخ تن دهد که مشکل اوست و اوست که باید از میان برخیزد.
۲۱۶۲۱۶