چرا ساعات اولیهی هر بحرانی، میدان مطلقِ دروغ، اغراق و آشفتگیاند؟
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در لحظهای که یک حادثهی بزرگ رخ میدهد – بمباران، ترور، حمله یا فروپاشی ناگهانی نظم – اولین چیزی که فرو میریزد، زمان نیست؛ توازی روایتهاست. پیش از آنکه خبرنگاری صحنه را ببیند، پیش از آنکه سندی تأیید شود، و حتی پیش از آنکه چشم ناظر مستقیم پلک بزند، روایتها آغاز شدهاند. سؤال فلسفی اینجاست: چرا ساعات اولیهی هر بحرانی، میدان مطلقِ دروغ، اغراق و آشفتگیاند؟ آیا حقیقت قادر نیست به سرعت بدود؟ یا ساختار خودِ روایت در لحظهی صفر، ذاتاً به سوی سادهسازی، دوقطبیسازی و هراسافکنی میل میکند؟
برای فهم این پدیده، باید میان دو مفهوم تمایز قائل شویم: «رخداد» (Event) و «روایت» (Narrative). رخداد امری بیواسطه و خام است؛ صدای انفجار، تصویر تار دوربین موبایل، فریاد ناشناس. اما آنچه در ساعات اولیه به جریان میافتد، روایت است – یعنی گزینش، حذف، نسبت دادن معنا، و بدترین ویژگی آن: ادعای سرعتزدگی. روایت اول همیشه میخواهد زودتر از حقیقت به نتیجه برسد. این میل را میتوان در مفهوم «هرمنوتیک بحران» توضیح داد: هر رویدادی که توازن معنایی روزمره را میشکند، ذهن جمعی را در وضعیت «نیاز مفرط به تبیین» قرار میدهد. این نیاز چنان فوری است که در فقدان دادههای راستین، محتملترین روایت جای درستترین روایت را میگیرد. و محتملترین روایت، معمولاً همانی است که به ترسهای پیشساخته دامن میزند.
اینجاست که معمای اصلی ظاهر میشود: دروغ نفسگیرتر از حقیقت میدود، نه به این دلیل که دستگاهی پنهان آن را میگستراند، بلکه به این دلیل که «ساختار حقیقتیابی» ذاتاً کند است. حقیقت نیازمند سه چیز است: تکرار مشاهده، همپوشانی منابع، و زمان. در مقابل، یک شایعهی خوب فقط نیازمند یک منبع، یک احساس قوی (خشم، ترس، امید) و یک کانال بدون تأخیر است. شبکههای اجتماعی، ماهوارهها و حتی پیامرسانهای رمزنگاریشده در ساعات صفر، حکم آینههای محدب را دارند: هر تصویری را بزرگتر، ترسناکتر یا قهرمانانهتر از خود واقعیت نشان میدهند. این پدیده را میتوان «قانون شکنندگی زمان روایی» نامید: هر چه فاصله از رخداد کمتر باشد، نسبت «هیجان به حقیقت» بیشتر است.
اما آیا این به معنای آن است که ساعات اولیه محکوم به هرجومرجاند؟ تجربهی موفق «آشناییسازی روایی» در بحرانهای اخیر – مثلاً مدیریت برخی روایتهای جنگ در اولین ساعات پس از حادثه – نشان میدهد که میتوان ساختار کاهندهی ابهام را جایگزین «حمله هراس» کرد. کلید آن در یک واژه نهفته است: مهارت «واکنش بیروایت». به این معنا که به جای ساخت سریع یک روایت کامل، باید در ساعت صفر، «نقاط قطعی» را از «دامنههای نامشخص» جدا کرد. تکنیکی که میتوان آن را «روایت حداقلی» نامید: گفتن «انفجار رخ داده، تلفات نامشخص، منتظر منبع دوم» صادقانهتر و در بلندمدت اقناعکنندهتر است تا ساختن یک داستان بسته با قهرمان و قربانی در همان ده دقیقه اول.
از منظر فلسفی، این معمای هرمنوتیکی ریشه در مفهوم «زمانمندی فهم» دارد. گادامر میگوید ما همیشه از افق پیشفهمی خود به سوی حقیقت حرکت میکنیم. در ساعات صفر بحران، این افق پیشفهمی به شدت تحت سلطهی ترس و عدم قطعیت است. در نتیجه، هر روایتی که قطعیت کاذب بدهد – حتی اگر نادرست باشد – نسبت به روایتی که قطعیت را به تأخیر میاندازد، جذابتر است. این یک نقص اخلاقی نیست؛ یک ویژگی شناختی است. مغز انسان در وضعیت تهدید، به جای دقت، سرعت انتخاب را ترجیح میدهد. فهم این ویژگی، نخستین گام برای طراحی «مدل خبرامید» به جای «حمله هراس» است.
در چارچوب «افق صبح» و بحث ایران پساجنگ، این مسئله اهمیتی راهبردی پیدا میکند. در ساعات اولیهی یک درگیری یا ترور فرماندهان – که میتواند سرمایهی اجتماعی را نشانه بگیرد – کسانی پیروز میشوند که روایت اول را «مدیریت ابهام» تعریف کنند، نه «تسلیم در برابر شتاب». تجربه نشان داده که روایتهای شتابزدهی اولیه (از هر دو سوی جبهه) در تحلیل نهایی فرو میریزند، اما آثار روانی آنها – همان «نفسگیری دروغ» – تا مدتها بر حافظهی جمعی باقی میماند. بنابراین، پرسش اصلی برای رسانهای مثل تسنیم، نه «چگونه زودتر از دشمن روایت بسازیم»، که «چگونه در برابر وسوسهی سرعت، صبوری اپیدمیولوژیک حفظ کنیم» است.
در پایان، یک اصل را باید تکرار کرد: در ساعت صفر روایت، هیچکس به اندازهی کافی عاقل نیست. قلم فلسفی اقتضا میکند که به جای نوستالژی حقیقت سریع، ساختار کندی طبیعی حقیقت را بپذیریم. آنچه میتواند از نفسگیری دروغ بکاهد، نه تولید روایتهای رقیبِ پرسرعتتر، که ایجاد لایههای تأخیرِ آگاهانه در مواجهه با رخداد است. گفتن «نمیدانم» در دقیقهی دوم، یک شکست نیست؛ یک پیروزی اپستمولوژیک است. و در پساجنگی که میدان آن رسانه است، شاید مهمترین سلاح، دقیقاً همین «حقِ تأخیر در معنا دادن» باشد.
منبع:تسنیم