آنچه برای فرد یا گروه در کوتاهمدت عقلانی مینماید، در سطح کلان میتواند به نتیجهای غیرعقلانی منتهی شود. تاریخ نشان میدهد که «اضطرار» بهندرت موقتی میماند؛ بلکه به تدریج نهادینه میشود و قربانی خود را از حامیان خود انتخاب میکند، چه در عمل و چه در ترازوی قضاوت تاریخ .
گروه اندیشه: دکتر سهند ایرانمهر، جامعه شناس، در کانال خودش با نگارش یادداشتی به دلایل رادیکالیسم نزد کسانی پرداخته که تا دیروز بسیار دموکراتیک رفتار می کردند، ولی ناگهان چرخشی عمیق به سوی خشونت، حرکت کرده اند. او معتقد است شاید برخی بخواهند این موضوع را مثلاً به ریاکاری، فرصتطلبی یا ضعف شخصیت تقلیل بدهند، اما مسئله بسیار عمیق تر بوده و باید آن را در ارتباط با منطق میدان سیاسی، ساختار بحران، و سازوکارهای روانشناختی جمعی مربوط است زیرا تاریخ سیاسی مدرن نشان میدهد که این چرخشها استثنا نیستند. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
شاید این روزها و با رصد فضای مجازی برای شما هم این پرسش مطرح شده باشد که چرا برخی کنشگران یا نخبگان که خود را عقلانی، دموکراتیک و مخالف خشونت معرفی میکردند، در بزنگاههای بحرانی به سوی مواضعی متمایل میشوند که با اقتدارگرایی، حذفگرایی یا حتی توجیه مداخله قهری سازگار است؟ اگر این پرسش را صرفاً به سطح اخلاق فردی تقلیل دهیم - مثلاً به ریاکاری، فرصتطلبی یا ضعف شخصیت- تحلیل را سادهسازی کردهایم. مسئله در سطحی عمیقتر به منطق میدان سیاسی، ساختار بحران، و سازوکارهای روانشناختی جمعی مربوط است. تاریخ سیاسی مدرن نشان میدهد که این چرخشها استثنا نیستند.
جامعهای که با تورم افسارگسیخته، انسداد نهادی، بیاعتمادی عمومی و تهدید امنیتی مواجه است، در وضعیت آنومیک قرار میگیرد؛ وضعیتی که در آن قواعد پایدار پیشبینیپذیری سیاسی فرو میریزند. در چنین شرایطی، افق آینده مبهم و پرریسک میشود و تقاضای اجتماعی برای «قطعیت» افزایش مییابد.
هر روشنفکر یا فعال سیاسی برای بقا و اثرگذاری نیازمند سرمایه نمادین و رسانهای است. در وضعیت عادی، میانهروی، تحلیل پیچیده و دفاع از تکثر میتواند این سرمایه را تولید کند. اما وقتی میدان سیاسی دچار قطبیسازی شدید میشود، مرکز ثقل گفتمان جابهجا میگردد. آنچه پیشتر در حاشیه بود - زبان تند، دعوت به برخورد قاطع، یا ارجاع به قدرت خارجی- به مرکز توجه منتقل میشود. کنشگری که در مرکز میدان باقی نماند، به حاشیه رانده میشود و سرمایهاش مستهلک میگردد.
بنابراین میل به «اثرگذاری ودر مرکز بودن» شرط بقا در رقابت سیاسی است ولو خلاف عقلانیت و دموکراسی. اینجاست که سازگاری تدریجی با لحن و مطالبات رادیکالتر ابتدا در سطح لحن، سپس در سطح موضع آغاز میشود.
در تاریخ معاصر نمونههای مشابه کم نیست. موسولینی در آغاز یک سوسیالیست ضدملیگرا و منتقد جنگ بود، اما در بستر ملیگرایی جنگ جهانی اول، موضع خود را تغییر داد و از ورود ایتالیا به جنگ حمایت کرد. این چرخش صرفاً ایدئولوژیک نبود؛ انتقال از حاشیه یک حزب رو به افول به مرکز موجی بود که ظرفیت بسیج گسترده داشت.
بحران پس از جنگ و ترس از فروپاشی، این رادیکالیزاسیون را تثبیت کرد و به استقرار فاشیسم انجامید. نمونه دیگر، کرنیسکی از رهبران انقلاب روسیه است که در ۱۹۱۷ با شعار آزادیهای مدنی به قدرت رسید، اما در بستر جنگ، فروپاشی اقتصادی و فشار دوگانه نیروهای افراطی، به تمرکز قدرت و سرکوب متوسل شد و وعدههای لیبرال در برابر منطق بقا عقب نشستند. حتی در جمهوری وایمار، بسیاری از محافظهکاران لیبرال در مواجهه با بحران اقتصادی و ترس از کمونیسم، به تمرکز قدرت اجرایی و ائتلاف با نیروهای اقتدارگرا رضایت دادند با این توجیه که این یک «اقدام اضطراری» برای حفظ نظم است. نمونه دیگر کارل اشمیت فیلسوف سیاسی آلمانی است. او که در آغاز بهعنوان حقوقدانی برجسته در چارچوب جمهوری وایمار مینوشت، در نظریه «وضعیت استثنایی»خود استدلال کرد که :«رهبر(حاکم) کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد» یعنی در لحظه بحران، تعلیق هنجارهای عادی را موجه میداند.
منطقِ تقدمِ تصمیم اقتدارمند بر قاعده، بعدها امکان همسویی او با رژیم نازی را فراهم کرد و از دل نظریه اضطرار، توجیهی برای تمرکز قدرت ساخت( از این منظر دفترچه اضطرار و سازوکارهای عمدتا اقتدارگرایانه آن شوخی تلخ تاریخ را یادآور میشود) . در همه این موارد، بحران ساختاری و رقابت برای مرکزیت میدان، مواضع اولیه را فرسوده کرد.
باری، تاریخ نشان میدهد که گذار از لیبرالیسم لفظی به اقتدارگرایی عملی نه یک استثنا، بلکه پیامد محتمل منطق بحران است اما منظور از این سخن، درست بودن آن نیست؛ بلکه به معنای تکرارشوندگی ساختاری آن است. چرخش به سمت اقتدارگرایی در میانه بحرانهایی که خود ناشی از اقتدارگرایی است نشان میدهد که «عقلانیت ابزاری کوتاهمدت» بر«عقلانیت هنجاری بلندمدت» ترجیح داده شده است.
استقبال الگوریتمهای مجازی و چرخش به سمت منطق حذف و اقتدارگرایی ، اگرچه ممکن است به شکل لحظهای خوشایند باشد و کنشگر را در متن ماجرا قراردهد، اما با تضعیف نهادهای نظارتی و عادیسازی وضعیت استثنایی، ظرفیت بازگشت به قاعده را فرسوده و در نهایت علیه خود او و وضعیت مطلوبش عمل میکند(سرافکندگی برخی روشنفکران و کنشگران پس از پایان دوران انقلابی شاهدی بر این مدعاست).
بنابراین آنچه برای فرد یا گروه در کوتاهمدت عقلانی مینماید، در سطح کلان میتواند به نتیجهای غیرعقلانی منتهی شود. تاریخ نشان میدهد که «اضطرار» بهندرت موقتی میماند؛ بلکه به تدریج نهادینه میشود و قربانی خود را از حامیان خود انتخاب میکند، چه در عمل و چه در ترازوی قضاوت تاریخ .
۲۱۶۲۱۶