انقلاب نتیجه بازی دوطرفه با مشارکت فرادستان و مردمان فرودست است، در چنین شرایطی، مسئولیت را نمیتوان صرفاً متوجه مردم دانست. به بیان دقیقتر، انقلاب نتیجه شکست یک تعامل استراتژیک میان فرادستان و فرودستان است. اگر قرار است از آن پرهیز شود، هشدار «انقلاب نکنید» باید دو مخاطب داشته باشد: مردمی که باید هزینههای خشونت و انقلاب را بسنجند، و حاکمانی که باید هزینههای انسداد سیاسی و امتناع از اصلاح نهادی را ببینند. هرگاه یکی از این دو طرف امکان تغییر مسیر به سوی اصلاح و تقسیم قدرت را داشته اما از آن استفاده نکرده باشد، در نتیجه نهایی سهیم است.
گروه اندیشه: دکتر فرزاد دهقانیان، عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد، در کانال تلگرامی خود یادداشتی در باره این که چرا انقلاب های خشونت آمیز به توسعه و دموکراسی منتهی نشدند، نوشته است. این یادداشت را در ادامه می خوانید:
****
در یکی از روزهای پرالتهاب اخیر ایران، هنگام پیادهروی در پارک، خانمی را دیدم که مقابل سه پیرمردِ نشسته بر نیمکت ایستاد و گفت: «شما که چهل سال پیش جوگیر شدید و انقلاب کردید، الان هم جرأت داشته باشید بروید و درستش کنید» (نقل به مضمون).
در اعتراض آن خانم، نارضایتی از انقلاب ۵۷ و مقصر دانستن نسل پیشین بهروشنی دیده میشد. این روزها نیز در ادبیات برخی از دلسوزان و دغدغهمندان ایران، هشدار درباره خطرات و هزینههای هرگونه انقلاب و ساختارشکنی تکرار میشود. واقعیت آن است که این هشدارها الزاماً احساسی یا عافیتطلبانه نیست، بلکه بر بخشی از ادبیات نظری توسعه و پژوهشهای معتبر علمی تکیه دارد که نشان میدهد بسیاری از انقلابها، بهویژه انقلابهای خشونتآمیز، الزاماً به توسعه پایدار و بهبود نهادهای سیاسی منجر نشدهاند.
با این حال، نکته مشترک میان اعتراض آن خانم و این هشدارهای مبتنی بر پژوهشها، مخاطب قراردادن یکجانبه مردم است. گویی در عبارت «انقلاب نکنید»، تنها کنشگرانِ قابل خطاب، شهروندان هستند. این صورتبندی، تصویری ناقص از مسئله انقلاب ارائه میدهد. مخاطب دیگر و چهبسا مهمتر این هشدارها، نظامهای سیاسی در قدرتاند.
در اینجا میتوان به چارچوب نظری کتاب ریشههای اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی اثر دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون رجوع کرد. در این نظریه، انقلاب نه فوران هیجانات تودهها، بلکه نتیجه یک بازی دوطرفه میان فرادستان و فرودستان است. جامعه عرصه تعارض منافع اقتصادی و سیاسی است. اگر گروههای فرودست احساس کنند که راههای اصلاح تدریجی، مشارکت سیاسی و توزیع متوازن قدرت مسدود شده است، اعتراض و حتی انقلاب میتواند به انتخابی عقلانی بدل شود.
در مقابل، فرادستان حاکم نیز چند انتخاب دارند: میتوانند سرکوب کنند، امتیازهای ویژه بدهند، یا با واگذاری نهادی بخشی از قدرت، تعهدی معتبر برای اصلاح ایجاد کنند (دموکراسیسازی). دموکراسی در این چارچوب، سازوکاری برای ایجاد همین «تعهد معتبر» است. فرودستان با در اختیار گرفتن بخشی از قدرت میتوانند سیاستهای کلی را به سمتی هدایت کنند که منافع آنها را در پی داشته باشد.
انقلاب در این تحلیل زمانی به «نقطه تعادل» تبدیل میشود که چند شرط همزمان برقرار باشد: نابرابری و نارضایتی گسترده باشد، کانالهای اصلاح و دموکراسیسازی بسته شوند، هزینه سرکوب برای حاکمیت بالا رود یا کارایی آن کاهش یابد و از همه مهمتر، مردم باور نکنند که امتیازهای پیشنهادی پایدار و قابل اتکا است. در چنین وضعی، ماندن در وضع موجود پرهزینهتر از رویارویی به نظر میرسد و تهدید به انقلاب برای فرودستان عقلانی میشود. اگر در برابر این تهدید، تقسیم واقعی و نهادی قدرت رخ ندهد، تعادل بازی میتواند به سوی انقلاب میل کند.
با توجه به اینکه این بازی یک بازی دوطرفه با مشارکت فرادستان و مردمان فرودست است، در چنین شرایطی، مسئولیت را نمیتوان صرفاً متوجه مردم دانست. به بیان دقیقتر، انقلاب نتیجه شکست یک تعامل استراتژیک میان فرادستان و فرودستان است. اگر قرار است از آن پرهیز شود، هشدار «انقلاب نکنید» باید دو مخاطب داشته باشد: مردمی که باید هزینههای خشونت و انقلاب را بسنجند، و حاکمانی که باید هزینههای انسداد سیاسی و امتناع از اصلاح نهادی را ببینند. هرگاه یکی از این دو طرف امکان تغییر مسیر به سوی اصلاح و تقسیم قدرت را داشته اما از آن استفاده نکرده باشد، در نتیجه نهایی سهیم است. خداوند این کشور را از جنگ، خشکسالی، جهل و دروغ پاس دارد.
۲۱۶۲۱۶