امیرالمؤمنین با آرامش، اقتدار و اعتماد در قبال دشمن سخن میگوید؛ نه از موضع هیجان و نه از ادبیات ضعف.
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، میدان نبرد برای امیر مؤمنان علیهالسلام صحنهی شناخت دقیقِ انسانها، ظرفیتها و معادلات قدرت بود. به همین دلیل، مواضع حضرت در برابر جریانهای مختلف، کاملاً حسابشده و مبتنی بر واقعیتهای صحنه بود؛ نه خوشبینی داشتند و نه دچار ترس و انفعال میشدند. آن حضرت بهخوبی میدانست که بقای حکومت حق، بدون برخورد قاطع با کانونهای آشوب و انحراف ممکن نیست.
بنابر روایت تسنیم، از همین رو سه جریان بزرگِ «ناکثین»، «قاسطین» و «مارقین» را که هر کدام از زاویهای امنیت و انسجام جامعهی اسلامی را تهدید میکردند، با سرعت و صلابت سرکوب کردند. برخورد حضرت با این جبههها، برخاسته از شناخت عمیقشان از ریشههای فتنه و توازن قدرت در جامعه بود. بنابراین وقتی معاویه با زبان تهدید سخن گفت، پاسخ امیرالمؤمنین نیز پاسخی احساسی یا شعاری نبود؛ بلکه سخنی برخاسته از اطمینان به قدرت جبههی حق، تجربهی تاریخی بنیهاشم در میدان نبرد و شناخت دقیقِ روحیهی دشمن بود؛ پاسخی که هم اقتدار علوی را نشان میداد و هم پوچیِ هیاهوی معاویه را آشکار میکرد.
معاویه تلاش داشت با جنگ روانی و نمایش قدرت، جبههی شام را شکستناپذیر نشان دهد و روحیهی سپاه حق را تضعیف کند؛ اما حضرت دقیقاً نقطهی ضعف او را هدف گرفت. امام نهتنها از تهدید نظامی معاویه هراسی نشان نداد، بلکه اصل این تهدید را مایهی تمسخر دانست؛ زیرا معاویه را فاقد سابقهی حقیقیِ حضور در میدانهای سخت اسلام میدید. ایشان در پاسخ به تهدید معاویه نوشتند:
«مرا به جنگ تهدید میکنی؟ گفتهای که نزد تو برای من و یارانم جز شمشیر چیزی نیست؛ به راستی بعد از گریه مرا به خنده آوردی. چه زمان یاد داری که فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشیر بترسند (و به گفته شاعر): «پس کمی صبر کن که حریفت به میدان می آید».
بله؛ به زودی آن کس که او را دنبال میکنی به تعقیب تو بر میخیزد و آنچه را از آن فرار میکنی در نزدیکی خود خواهی یافت و من در میان سپاهی عظیم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوی تو خواهم آمد، لشکری که جمعیتشان به هم فشرده است و به هنگام حرکت غبارشان آسمان را تیره و تار میکند، آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترین ملاقات برای آنها ملاقات با پروردگارشان است و همراه آنها لشکری از فرزندان بدرند با شمشیرهای هاشمی که میدانی لبه تیز آنها با پیکر برادر و دایی و جد و خاندانت چه کرد «و آن (مجازات) از سایر ستمکاران دور نیست.»
امیر مؤمنان علیهالسلام، معاویه را فاقد سابقهی حقیقیِ حضور در میدانهای سخت اسلام میدید. وقتی حضرت فرمود: «بعد از گریه مرا به خنده آوردی»، در واقع هیبتِ ساختگیِ شام را فرو ریخت و نشان داد کسی که تاریخ بدر و احد و خیبر را میشناسد، از شمشیرهای تبلیغاتی نمیترسد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در ادامه، معادلهی واقعی قدرت را یادآوری کرد؛ اینکه قدرت تنها به انبوه سلاح و جمعیت نیست، بلکه به ایمان، سابقهی جهاد و روحیهی شهادتطلبی وابسته است. حضرت از سپاهی سخن گفت که «لباس شهادت» بر تن دارند و دیدار پروردگار را بهترین آرزو میدانند. این همان نقطهای بود که جبههی شام از آن تهی بود؛ لشکری که بیشتر بر پایهی دنیاطلبی، تعصب قبیلهای و فضای تبلیغاتی گرد آمده بود، نه ایمان عمیق. امام با یادآوری «فرزندان بدر» و «شمشیرهای هاشمی» به معاویه فهماند که در برابر خود، صرفاً یک حکومت سیاسی نمیبیند؛ بلکه امتداد همان جبههای ایستاده که ستونهای شرک را در هم شکست.
در واقع، این نامه فقط یک پاسخ نظامی نبود بلکه نوعی بازخوانی تاریخ صدر اسلام نیز بود. حضرت به معاویه یادآوری کرد که بسیاری از نزدیکان او در همان نبردهای بدر و احد، با شمشیر جبههی حق شکست خوردند و امروز نیز همان حقیقت زنده است. به تعبیر دیگر، امام میخواست بگوید:
نزاع امروز، ادامهی همان تقابل تاریخیِ حق و باطل است؛ فقط چهرهها عوض شدهاند. بنابراین تهدید معاویه نمیتوانست امیرالمؤمنین را منفعل کند، چون حضرت ریشههای این نبرد را بهتر از هر کسی میشناخت.
از سوی دیگر، در این نامه یک نکتهی مهم مدیریتی و تمدنی نیز دیده میشود؛ اینکه رهبر الهی نباید در برابر عملیات روانی دشمن دچار تزلزل شود. امیرالمؤمنین علیهالسلام با آرامش، اقتدار و اعتماد کامل سخن میگوید؛ نه دچار هیجان میشود و نه از ادبیات ضعف استفاده میکند. این همان روحیهای است که میتواند یک جامعه را در بحرانها حفظ کند. جامعهای که رهبرش معادلهی قدرت را درست بفهمد، نه با بزرگنمایی دشمن مرعوب میشود و نه با خیالپردازی، واقعیت میدان را نادیده میگیرد.