سر نماز یاد این بخش از دعای کمیل افتادم «یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنیً اِرْحَمْ مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُ»یادم آمد اولین باری که دعای کمیل و این بخش از دعای کمیل را شنیدم در اسارت در بخش امنیتی زندان ابوغریب در غرب بغداد بود.
یک دستگاه رادیو ترانزیستوری از یکی از سربازان نگهبان زندان غنیمت گرفتیم یا به اصطلاح خودمان «کش» رفتیم و بعد از مدت ها فکر میکنم نزدیک به هشت ده ماه پس از شروع اسارت صدای ایران (منظورم صدای رادیو ایران) را شنیدیم.
شنیدن صدای ایران آن هم در زندان دشمن چقدر لذت داشت.
بدلیل محدودیت باتری قرار ما این بود که فقط اخبار ساعت ۱۲ شب از رادیو ایران را گوش کنیم تا از اخبار واقعی ایران فاصله نداشته باشیم.
اسیر بودیم و رسم و قانون اسارت این است که اسیر و زندانی باید در سانسور خبری باشد تا در زیر فشار روحی بشکند.
اسارت ما هم که از نوع مفقود و پنهان و بی خبری از دنیا بود و در این شرایط سخت حتما لازم بود که بعثی ها ما را در شرایط فشار روحی و در بی خبری محض قرار بدهند.
برنامه اونها این بود که با دادن روزنامه البعث و الجمهوریه و خواندن اخبار این دو روزنامه، ما خبرهای نا امید کنند بخوانیم و پاک باخته شویم.
یادم میاد در تابستان سال ۶۰ اوضاع ایران خیلی خراب بود هم در جبهه های جنگ ضربه خورده بودیم و دشمن در سرزمین های ما حضور داشت و ظاهراً کاری نکرده بودیم و هم اوضاع داخلی خیلی بد بود و ترورهای هدفمند و درگیری های شهری و چیزی شبیه به جنگ داخلی بود.
همه دست بدست هم داده بودند که من اسیر در عمق فشار از داخل ایران و فشار در اسارت باشیم و همه چیز کمک میکردند که از درون بپوکیم و متلاشی شویم.
هر روز اخبار روزنامه های عراقی میگفتند کار رژیم تمام شده و فقط ۲۴ تا ۴۸ ساعت دیگه مونده و تمام.
اما خدا با ما بود و یک جوری بازی را چید که همه چیز در ناباوری به نفع ایران ما باشد و اخبار خوش در اوج ناامیدی شنیده شود.انسجام در نیروهای مسلح ایجاد شد و عملیات های موفق و محدود شروع شدند.
منافقان و ستون پنجم هم بدست و همت مردم گرفتار شدند و یواش یواش از شهریور و مهر ۱۳۶۰ اخبار خوش را از ایران شنیدیم و ........ تا کمتر از هشت نه ماه بعد عراق با شکست سنگین و دادن ۱۹ هزار اسیر از سرزمین های اشغال شده خوزستان و از جمله خرمشهر فرار کرد.
برگردیم به بند امنیتی زندان ابوغریب، در ۴۰ کیلومتری غرب بغداد، گفتم بدلیل محدودیت در داشتن باتری رادیو، قرار ما این بود که ساعت ۱۲ شب فقط اخبار را بشنویم اما نمیدونم چی شد که یک شب مسئول رادیو چند دقیقه زودتر رادیو را روشن کرد و این فراز آخر از دعای کمیل را شنید و یادداشت کرد یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنیً اِرْحَمْ مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُتوی اون حال و هوای آخر دنیایی و ناامیدی و بی کسی که هیچی جز امید خدا نداشتیم این فراز از سخنان مولایمان خیلی چسبید.
مثل نوری در تاریکی بود، مثل آب روی آتش بود. مثل همه چیز بود. قرار گذاشتیم هفته بعد نیم ساعت زودتر رادیو را روشن کنیم و دعای کمیل را گوش کنیم اولین بار بود که دعای کمیل را میشنیدم و ناخودآگاه بخشی از افکار و نیات و اخلاص مولایم علی علیه الصلوات و السلام را شناختم تا اون وقت فکر میکردم حضرت علی مثل یک پادشاه قدرتمند بود، با خدم و حشم و دربار و بارگاه و دفتر و دستک و ......
اما دیدم این حرف ها در مورد «علی» ما فرق میکنه در عمق اسارت و از ته دنیا دیدم «علی» با آن همه جاه و جلال و عظمتش، خودش را در مقابل خدا از همه بندگان خدا پایین تر و کوچک تر میدونست
تازه فهمیدم «علی» ما و مولای ما کی بود.
البته نفهمیدم و فهم «علی» در اندازه من نیست. اما من فقط به اندازه خودم فهمیدم.حرف حرف و کلمه کلمه دعای کمیل اونوقت و در اون زمان مثل آب روی آتش فشارها و سختی های اسارت بود.
اون هم اسارت از نوع ما که در بند امنیتی زندان ابوغریب عراق و پنهان بودیم و معلوم نبود ته یا آخر داستان ما چی میشه؟
یاد زیبای آن فراز از دعای مولایمان چقدر آرامش میدهد و وصف حال امروز ماست
یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ
وَ ذِکْرُهُ شِفاءٌ
وَ طاعَتُهُ غِنیً
اِرْحَمْ مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاءُ
وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُ
خدایا «ارحم»، حقیقتا «ارحم»
امید ما تویی، ما به توجه تو خیلی نیاز داریم.به یاد این آیه در سوره بقره می افتم که خدا بندگانش و یارانش را فراموش نمیکنهاللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ
ماه مبارک رمضان، ماه خداست
درهای رحمت خدا همیشه باز است و این ماه، ماه سفارشی است
فرصتی است که خیلی ساده و خودمونی با خدا صحبت کنیم و بگیم،
خدایا «ارحم»،
حقیقتا «ارحم»
الهی العفو
ان شاءالله که میپذیره. آمین