در میان یاران عاشورا، برخی با شجاعت شناخته میشوند و برخی با وفاداری؛ اما عابس بن ابیشبیب شاکری با چیزی فراتر در تاریخ ماندگار شد: جنونی مقدس که از عشق به امام حسین علیهالسلام سرچشمه میگرفت.
مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: در میدان کربلا شخصیتهایی حضور دارند که هر کدام نمادی از یک فضیلت انسانیاند. برخی نماد وفاداریاند، برخی نماد ایثار و برخی نماد بصیرت. اما وقتی نام عابس بن ابیشبیب شاکری به میان میآید، روایت کمی متفاوت میشود. درباره عابس بیشتر از یک جمله نقل میشود؛ جملهای کوتاه اما تکاندهنده که قرنهاست در میان روضهها و تحلیلهای عاشورایی تکرار میشود: حب الحسین اجننی. عشق حسین مرا دیوانه کرده است.
برای فهم این جمله باید کمی از فضای عادی روایتهای تاریخی فاصله گرفت. کربلا فقط یک جنگ نبود. یک میدان انتخاب بود؛ میدانی که در آن عقل محاسبهگر بسیاری از مردم را به سکوت واداشت. در کوفه هزاران نامه نوشته شد، هزاران وعده داده شد، اما وقتی زمان عمل رسید، بسیاری ترجیح دادند حساب سود و زیان کنند. در چنین فضایی عابس نماد انسانی است که از مرز محاسبه عبور میکند.
عابس بن ابیشبیب از قبیله بنیشاکر و از چهرههای شناخته شده کوفه بود. او از یاران وفادار امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به شمار میرفت و در میان قبیلهاش جایگاه اجتماعی مهمی داشت. در تاریخ نقل شده که بنیشاکر به شجاعت مشهور بودند و عابس یکی از شاخصترین چهرههای این قبیله بود. اما آنچه عابس را از دیگران متمایز کرد، فقط شجاعت نبود؛ بصیرتی بود که در لحظههای سخت آشکار شد.
وقتی فضای کوفه به شدت امنیتی شد و عبیدالله بن زیاد با تهدید و تطمیع مردم را از همراهی با امام حسین علیهالسلام بازداشت، بسیاری از کسانی که پیشتر نامه نوشته بودند، عقب نشستند. در آن روزها تنها عدهای اندک حاضر شدند خطر را بپذیرند. عابس یکی از همین افراد بود که با مسلم بن عقیل بیعت کرد و در کنار او ایستاد. او در کوفه جزو کسانی بود که به طور علنی از قیام امام حمایت میکرد و همین موضوع جان او را در خطر قرار میداد.
پس از شهادت مسلم و پراکنده شدن یارانش، بسیاری از افراد راه احتیاط را در پیش گرفتند. اما عابس از همان کسانی بود که تصمیم گرفت مسیر خود را ادامه دهد. او خود را به کاروان امام حسین رساند. این تصمیم در فضای آن روزگار بسیار سنگین بود؛ زیرا همه میدانستند که حکومت اموی با تمام قدرت برای سرکوب این حرکت آماده شده است.
در مسیر کربلا، عابس به یکی از چهرههای نزدیک به امام تبدیل شد. منابع تاریخی نقل میکنند که او رابطهای بسیار صمیمی و عمیق با امام حسین داشت. در واقع عابس تنها یک رزمنده نبود؛ او انسانی بود که با تمام وجودش به امام ایمان داشت. همین ایمان بود که بعدها در میدان نبرد به شکل رفتارهایی ظاهر شد که حتی دشمنان را نیز متحیر کرد.
صبح عاشورا فضای میدان کربلا فضایی خاص بود. تعداد یاران امام اندک بود و لشکر مقابل هزاران نفر. در چنین شرایطی هر حرکت کوچک معنایی بزرگ پیدا میکرد. وقتی نوبت به میدان رفتن عابس رسید، او رفتار متفاوتی از خود نشان داد. روایتهای تاریخی میگویند که عابس زره خود را از تن بیرون آورد و عمامهاش را نیز کنار گذاشت.
در فرهنگ جنگهای آن دوره، چنین کاری عجیب بود. زره و کلاهخود برای محافظت از جان جنگجو استفاده میشد. اما عابس عمدا این محافظها را کنار گذاشت. او نمیخواست حتی یک لایه فاصله میان خود و سرنوشتش باقی بماند. وقتی وارد میدان شد، دشمنان در ابتدا از روبهرو شدن با او خودداری کردند؛ زیرا شجاعت و قدرت او را میشناختند.
در همین لحظه بود که جمله مشهور او نقل شد. وقتی از او پرسیده شد چرا چنین میکند، پاسخ داد که عشق حسین او را دیوانه کرده است. این جمله اگرچه در ظاهر ساده است، اما در عمق خود یک جهان معنا دارد. عابس نمیگفت که عقل ندارد. بلکه میگفت محاسبات عادی انسانها دیگر برای او معنا ندارد.
اگر این جمله را با دنیای امروز مقایسه کنیم، شاید بهتر بتوان آن را فهمید. در عصر ما بسیاری از تصمیمها بر اساس سود و زیان شخصی گرفته میشود. حتی در مسائل اخلاقی نیز گاهی اولین پرسش این است که این کار چه فایدهای برای من دارد. عابس نماد شکستن این نوع نگاه است. او نشان میدهد که گاهی حقیقت آنقدر بزرگ است که دیگر نمیتوان آن را با معیارهای معمول اندازه گرفت.
جالب اینجاست که واکنش سپاه دشمن نیز نشان میدهد که حضور عابس برای آنان ترسناک بود. نقل شده که وقتی او به میدان آمد، بسیاری از جنگجویان از روبهرو شدن با او پرهیز کردند. در نهایت دشمنان تصمیم گرفتند به صورت گروهی به او حمله کنند. این خود نشان میدهد که شجاعت فردی او تا چه اندازه در میان لشکر مقابل شناخته شده بود.
شهادت عابس نیز صحنهای خاص در تاریخ عاشورا است. او تا آخرین لحظه جنگید و با وجود حملههای متعدد دشمن از میدان عقب ننشست. در نهایت با سنگ و شمشیر به شهادت رسید. اما آنچه از او در حافظه تاریخ باقی ماند، تنها نحوه شهادتش نبود؛ بلکه همان روحیهای بود که او را به میدان آورد.
در بسیاری از تحلیلهای معاصر درباره عاشورا، از مفهومی به نام عقلانیت عاشورایی سخن گفته میشود. این عقلانیت به معنای آن است که انسان حقیقت را بشناسد و در لحظه حساس، حتی اگر هزینه سنگینی داشته باشد، از آن دفاع کند. عابس نمونهای روشن از این نوع عقلانیت است. او به ظاهر میگوید عشق حسین مرا دیوانه کرده، اما در واقع نشان میدهد که دیوانگی واقعی همان محاسبههای کوتاهمدتی است که انسان را از حقیقت دور میکند.
در فرهنگ امروز نیز گاهی از کسانی که بیش از حد به ارزشهایشان پایبندند، با تعجب یاد میشود. وقتی کسی حاضر میشود برای یک اصل اخلاقی هزینه بدهد، برخی او را سادهلوح یا احساساتی مینامند. اما تاریخ عاشورا زاویه دید دیگری ارائه میدهد. در این روایت، کسانی که حقیقت را رها کردند تا جان و مال خود را حفظ کنند، بازندگان واقعی تاریخ بودند و کسانی مانند عابس که از همه چیز گذشتند، به چهرههای ماندگار تبدیل شدند.
داستان عابس بن ابیشبیب شاکری فقط یک روایت تاریخی نیست. این داستان درباره نوعی نگاه به زندگی است. نگاهی که در آن انسان میتواند از مرز ترس عبور کند. در جهانی که بسیاری از روابط بر اساس منفعت تعریف میشود، چنین شخصیتی یادآور این حقیقت است که هنوز هم میتوان به ارزشهایی فراتر از منفعت شخصی فکر کرد.
شاید به همین دلیل است که نام عابس در مجالس محرم همیشه با نوعی احترام خاص برده میشود. او نماد عشقی است که از حد کلمات عبور کرده و به عمل تبدیل شده است. عشقی که نه در شعار، بلکه در میدان انتخاب معنا پیدا میکند. وقتی تاریخ از عابس یاد میکند، در واقع از انسانی سخن میگوید که حاضر شد همه چیز خود را در راه حقیقت بدهد و در مقابل، نامی جاودانه در حافظه انسانها به دست آورد.