ورزشی
اکنون ما مانده‌ایم… و دلتنگی‌ای که در جان ریشه دوانده است؛میان خاطره‌ها، تصویر لبخندش را ورق می‌زنیم…آن لبخندی که تاریکی‌ها را روشن می‌کرد،و آرامشی بی‌نام را در دل‌ها جاری می‌ساخت.

پیکر رفت… آری،
اما صدایش هنوز در گوش جان می‌پیچد،
چنان‌که گویی نرفته است،
و واژه‌هایش هنوز در میان ما قدم می‌زنند؛
دست بر شانه‌های خسته‌مان می‌گذارند،
و مرهمی می‌شوند بر زخم‌های پنهان.

دلتنگ سخنانش هستیم…
آن هنگام که با اطمینان مؤمن و وقار حکیم،
دل‌ها را به افق‌های روشن می‌برد؛
دلتنگ آن لحظه‌ها که یک جمله‌اش،
تمام تردیدها را خاموش می‌کرد
و در دلِ طوفان، یقین می‌کاشت.
جای خالی تو، فریادی خاموش در سینه‌هاست ؛ رفتنت پایان نبود… آغازِ دلتنگی ما بود

و دلتنگ خنده‌هایش…
آه، آن خنده‌هایی که تنها خنده نبود،
پیامی از امید بود،
تپشی از حیات…
گویی بی‌کلام می‌گفت:
فردا نزدیک است… نور در راه است…

ای رهبر شهید…
ای آن‌که به ما آموختی چگونه در تلاطم بایستیم،
چگونه در هجوم شک‌ها ایمان بیاوریم،
و چگونه در دل درد، لبخند بزنیم…

نبودنت فقط غیبت نیست،
زخمی‌ست جاری در رگ‌های لحظه‌ها؛
در کوچه‌ها، در سکوت شب‌ها،
در واژه‌هایی که ناتمام بر لب می‌مانند،
و در هر دعایی که از دل‌های شکسته برمی‌خیزد.
جای خالی تو، فریادی خاموش در سینه‌هاست ؛ رفتنت پایان نبود… آغازِ دلتنگی ما بود

اما با همه این اندوه سنگین،
می‌دانیم که رفتنت بی‌معنا نبود…
تو به جایگاهی رفتی که شایسته تو بود،
به آستانی که شهیدان در آن زنده‌اند و روزی می‌گیرند.

ما می‌مانیم…
با عهدی که از تو به یادگار داریم،
با کلماتی که امانتِ تو در دل ماست،
و با لبخندی که از تو آموختیم،
چراغی که در تاریکی هرگز خاموش نخواهد شد.

خواهیم رفت…
گرچه اشک، راه را بر ما تنگ کند،
بر همان مسیری که تو برایمان گشودی…
جای خالی تو، فریادی خاموش در سینه‌هاست ؛ رفتنت پایان نبود… آغازِ دلتنگی ما بود

سلام بر تو،
آن روز که پر کشیدی،
و آن روز که بیش از همیشه در دل‌ها جا گرفتی،
و آن روز که دوباره دیدارت کنیم…
و بگوییم:
فراموشت نکرده‌ایم…
هرگز ! هرگز

قلم خامه ای از سوز دل من


* خادم افتخاری اعتاب مقدسه عراق

منبع خبر: خبرآنلاین