ورزشی
حمید ابوطالبی، مشاور رئیس جمهور در دولت دوازدهم، در یادداشتی برای خبرآنلاین، نوشت: « هیچ حکمرانیِ پایدار، بدون مسئولیت تاریخی ممکن نیست؛ هیچ مسئولیتی بدون مشروعیتِ زیسته استمرار نمی‌یابد؛ هیچ مشروعیتی بدون مرجعیت نخبگی و امید اجتماعی به نیرویی ماندگار تبدیل نمی‌شود؛ و هیچ‌یک از این سه، بدون تبدیل‌شدن به نظم راهبردی، توان تضمین آینده یک ملت را نخواهد داشت.»

خبرآنلاین - حمید ابوطالبی: این نوشتار، مکمل راهبردی و تمدنی سه نوشته پیشین و چهارمین حلقه از یک منظومه نظری واحد است؛ منظومه‌ای که می‌کوشد نسبت میان «قدرت»، «معنا»، «حکمرانی»، «ملت» و «آینده ایران» را در چارچوبی واحد و منسجم بازخوانی کند.

اگر در نوشتار «حاکمیت و مسئولیت تاریخیِ گذار»، نسبتِ حکمرانی با بقا، مسئولیت و تداوم تاریخی ایران تبیین شد؛ اگر نظریه «رفراندوم رمضانیّه و تاب‌آوری اجتماعی» به تفسیرِ «تولید مشروعیت و تثبیت اراده تمدنی ملت ایران» پرداخت؛ و اگر در متن ضرورت «بازگشت به مرجعیّت نخبگی و احیای امید ملی»، بازسازی عقلانیت عمومی، مرجعیت نخبگی و سرمایه اجتماعی برای عبور از بحران‌ها صورت‌بندی گردید؛ نوشتار حاضر حلقه تکمیلی این منظومه است، و به تبیین فرآیند «تبدیل اراده تمدنی و سرمایه اجتماعی به نظم راهبردی» می‌پردازد.

از این منظر، چهار نوشتار یادشده نه چهار متن مستقل، بلکه چهار مرحله یک فرآیند واحد را ترسیم می‌کنند:

مرحله نخست: تبیین مسئولیت تاریخی حکمرانی؛

مرحله دوم: شکل‌گیری مشروعیت زیسته و اراده تمدنی ملت؛

مرحله سوم: بازسازی مرجعیت نخبگی و احیای امید ملی؛

مرحله چهارم: تبدیل این سرمایه عظیم اجتماعی و تمدنی به راهبردی پایدار برای آینده ایران.

این چهار مرحله، در حقیقت چهار ضلعِ هندسه بقا و اعتلای تمدنی ایران را تشکیل می‌دهند. هیچ حکمرانیِ پایدار، بدون مسئولیت تاریخی ممکن نیست؛ هیچ مسئولیتی بدون مشروعیتِ زیسته استمرار نمی‌یابد؛ هیچ مشروعیتی بدون مرجعیت نخبگی و امید اجتماعی به نیرویی ماندگار تبدیل نمی‌شود؛ و هیچ‌یک از این سه، بدون تبدیل‌شدن به نظم راهبردی، توان تضمین آینده یک ملت را نخواهد داشت. ازاین‌رو، مسئله امروز ایران، صرفاً حفظ دستاوردهای گذشته یا مدیریت پیامدهای یک جنگ نیست؛ بلکه تبدیل سرمایه تاریخیِ حاصل از آن تجربه به الگویی پایدار برای آینده است. الگویی که بتواند میان «قدرت و معنا»، «امنیت و توسعه»، «اقتدار و گفت‌وگو»، «ملت و حکمرانی» و «هویت ملی و مسئولیت منطقه‌ای» توازن برقرار کند.

رفراندوم رمضانیّه نشان داد که ملت ایران، در لحظه خطر، بار دیگر «ایران» را برگزید؛ انتخابی که نه صرفاً یک کنش سیاسی، بلکه تجلی اراده تاریخی یک تمدن برای استمرار خویش بود. آن حضور، واکنشی گذرا به شرایط جنگی نبود، بلکه آشکارشدن ظرفیت نهفته ملتی بود که توانست در میانه تهدید، از دلِ اضطراب، انسجام؛ از دلِ انسجام، مشروعیت؛ و از دلِ مشروعیت، قدرتی برخاسته از اراده عمومی بیافریند.

اما تاریخ نشان داده است که اراده، هرچند شرط لازم بقاست، شرط کافی آن نیست. ملت‌هایی که نتوانسته‌اند اراده اجتماعی خود را به نهاد، راهبرد، عقلانیت، امید و نظمِ پایدار تبدیل کنند، به‌تدریج سرمایه تاریخی خویش را در معرض فرسایش قرار داده‌اند. از همین‌رو، مسئله امروز ایران دیگر صرفِ پیروزی در میدان نیست؛ بلکه تبدیل آن پیروزی به نظمی پایدار، عقلانیتی راهبردی، مرجعیتی نخبگانی، امیدی اجتماعی و افقی روشن برای آینده است.

در این چارچوب، آنچه پیش روی ایران قرار دارد، نه صرفاً مدیریت یک دوره پس از جنگ، بلکه آغاز مرحله‌ای نوین از تاریخ معاصر ایران است؛ مرحله‌ای که در آن، قدرت، مشروعیت، مرجعیت، امید، انسجام ملی و راهبرد، باید در قالب یک منظومه واحد بازتعریف شوند. تنها در چنین صورتی است که می‌توان میان «قدرت و معنا»، «میدان و دیپلماسی»، «امنیت و توسعه»، و «هویت ملی و مسئولیت جهانی»، نسبتی متوازن و پایدار برقرار کرد.

در چنین افقی، آنچه پیش روی ما قرار دارد، صرفاً بازسازی قدرت ملی نیست؛ بلکه آغاز مرحله‌ای تازه از کنش تمدنی ایران در منطقه و جهان است؛ مرحله‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری عصر طلایی خاورمیانه (The Golden Age of Middle East) و آغاز فصلی نوین از نقش‌آفرینی تاریخی ایران اسلامی در فلات ایران و محیط پیرامونی آن باشد.

میراث راهبردی: از ظرفیت نظامی تا سرمایه تمدنی

آنچه در طی چند دهه گذشته، با «هدایت و رهبری رهبرِ شهید» در ایران شکل گرفته، صرفاً انباشت ابزارهای قدرت یا توسعه ظرفیت‌های دفاعی نبوده است؛ بلکه تکوین تدریجیِ یک میراث و «سرمایه راهبردیِ چندلایه» است که در آن، قدرت نظامی، انسجام اجتماعی، حافظه تاریخی، فناوری بومی و معناهای تمدنی، در یک ساختار واحد به هم پیوند خورده‌اند.

این سرمایه، محصول یک رخداد یا یک دوره کوتاه نیست؛ بلکه برآیند دهه‌ها تجربه، مقاومت، نوآوری، فداکاری، یادگیری تاریخی و بازاندیشی مستمر در نسبت میان «قدرت» و «بقا» است.

از همین رو، آن را باید نه مجموعه‌ای از ظرفیت‌های پراکنده، بلکه به‌مثابه اجزای یک «معماری نوین قدرت ایرانی» فهم کرد؛ معماری‌ای که ایران را از وضعیتِ «کنش‌پذیری ژئوپلیتیکی» به جایگاهِ «فاعلیت راهبردیِ تمدنی» ارتقاء داده است.

عناصر بنیادین این میراث ماندگار عبارت‌اند از:

انسجام و یکپارچگی ملی - اسلامی:

حول پرچم سرافراز ایران، به‌عنوان زیرساخت هرگونه قدرت پایدار و شرط امکان تداوم تاریخی ایران؛ همان حقیقتی که در «رفراندوم رمضانیّه» در قالب «مهربانی دور یک پرچم» تجلی یافت و نشان داد که هویت ملی ایران، فراتر از تکثرهای سیاسی و اجتماعی، واجد یک مرکز ثقل تمدنی است.

نهادینه‌سازی فرهنگ پایداری؛ از رنج تاریخی تا اراده تمدنی:

«شهادت»، نه صرفاً به‌مثابه یک غلیان احساسی یا گزاره‌ای تک‌بعدی، بلکه به‌عنوان یک عنصر ساختاری و پیونددهنده در تفکر ایرانی - اسلامی فهم می‌شود؛ زیرساختی متافیزیکی، که توانِ منحصربه‌فردِ «تبدیل رنج به اراده تاریخی» و «بحران به امکانِ بازسازی» را به این تمدن می‌بخشد. در این دکترین، فقدان‌ها به منشأ تولیدِ معنا و صعود تبدیل می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که با فعال‌سازی حافظه تاریخی و شور حماسی، تهدیدهای موجودیتی را به پیشران‌های جهش و تحول تمدنی بدل می‌سازند.

تثبیت مفهوم «قدرتِ بامعنا»:

تمایز میان قدرتی که بر بازدارندگیِ توازن‌محور، مسئولیت اخلاقی و حفظ امکان گفت‌وگو استوار است؛ در برابر «قدرتِ عریان» که در خشونتِ بی‌ضابطه و تخریبِ فاقد افق اخلاقی تجلی می‌یابد.

گذار از منطق ارعاب به افق معنا:

شکستن هیبتِ سیاستِ «النصر بالرعب»، و جایگزینی آن با افق تمدنیِ «نصرٌ من‌الله»؛ یعنی انتقال از منطقِ ترس‌آفرینی به منطقِ معنا، ایمان، پایداری و مشروعیت تاریخی.

فوق‌مدرن‌سازی نظام دفاعی:

بهره‌گیری از پیشرفته‌ترین الگوهای نظامی جهان، به‌عنوان ستون فقرات بازدارندگیِ هوشمند و ضامن موازنه در محیطی آشوب‌ناک؛ بازدارندگی‌ای که هدف آن نه سلطه، بلکه جلوگیری از فروپاشی نظم و امنیت ملی است.

بومی‌سازی زنجیره فناوری:

استقلال در تولید، پشتیبانی و بازتولید فناوری‌های راهبردی، به‌عنوان بنیان استقلال عملیاتی و مصونیت در برابر فرسایش تحریمی؛ زیرا هیچ قدرتی بدون توان بازتولید خویشتن، پایدار نخواهد ماند.

ساختار تهاجمیِ ترکیبی:

ایجاد قدرت فوق‌مدرن در حوزه‌های موشکی، پهپادی، شهپادی و هوافضا، مبتنی بر فناوری‌های قرن بیست‌ویکم، به‌عنوان صورت جدیدی از مزیت نامتقارن در هندسه نبردهای آینده؛ جایی که سرعت، هوشمندی و شبکه‌مندی، جایگزین الگوهای کلاسیک فرسایش شده‌اند.

ارتقاء به قدرت اثرگذار جهانی:

خروج از وضعیتِ صرفِ «توازن‌سازی منطقه‌ای»، و دستیابی به ظرفیتِ اثرگذاری در شکل‌دهی به نظم‌های نوظهور منطقه‌ای و جهانی؛ به‌گونه‌ای که ایران بتواند نه‌فقط در معادلات قدرت، بلکه در صورت‌بندی معنا و ثبات نیز نقش‌آفرین باشد.

این مجموعه عظیم، در مجموع، ایران را از یک «واکنش‌گر ژئوپلیتیکی» به یک «فاعل راهبردیِ تمدنی» ارتقاء داده است؛ فاعلی که اکنون نه صرفاً در پی بقا، بلکه در پی بازتعریف نسبتِ قدرت، معنا، امنیت و نظم در سطح منطقه‌ای و جهانی است.

الزامات مرحله جدید؛ از «مقاومت» تا «طراحی تمدنی»

با این‌حال، هیچ پیروزی میدانی، به‌خودیِ خود ضامن تداوم تاریخی نیست. «رفراندوم رمضانیّه» نشان داد که مردم، در لحظه خطر، «ایران» را انتخاب کرده‌اند؛ اما این «آریِ بلند» به ایران، صرفاً یک تأیید سیاسی نیست، بلکه یک تعهد تاریخی است که مسئولیتی مضاعف بر دوش نظام حکمرانی، نخبگان و کارگزاران ملی قرار می‌دهد.

در این نقطه، مسئله از سطح مدیریت بحران و حتی تثبیت وضعیت، فراتر می‌رود و وارد مرحله‌ای می‌شود که می‌توان آن را گذار از «منطق مقاومت» به «منطق طراحی تمدنی» نامید؛ یعنی جایی که قدرت دیگر صرفاً برای بقا به‌کار نمی‌رود، بلکه برای صورت‌بندی آینده به‌کار گرفته می‌شود.

در این چارچوب، چند تحول بنیادین، شرط عبور از وضعیت موجود به وضعیت پایدار آینده خواهد بود:

صیانت و جهش در مزیت‌های فناورانه، و معماری شبکه‌های خودترمیم؛

آینده قدرت در شبکه‌های پیچیده و هم‌افزای فناوری شکل می‌گیرد: از هوش مصنوعی و زیرساخت‌های داده تا سامانه‌های فضایی، موشکی و تسلیحات هوشمند. در این میان، صیانت از قدرت نامتقارن، مستلزم گذار به «شبکه‌های ارتباطیِ مشبک و خودسازمان‌ده (Mesh Networks)» است؛ فناوری پویایی که با حذف «مرکز ثقل واحد» و توزیع فرماندهی در گره‌های همتا، امکان قطع شیرازه ارتباطی میدان را از دشمن سلب می‌کند.

این الگوی رهبر شهید، دکترینِ آسیب‌رسانی به راسِ فرماندهی را خنثی ساخته و با خاصیت «خودترمیمی»، بازدارندگی را به لایه‌های بومی، متکثر و نابودنشدنی منتقل می‌سازد؛ چرا که در نبردهای قرن بیست‌ویکم، حفظ مزیت راهبردی، بدون جهش مستمر در ابزارهای توزیع‌شده و شبکه‌مندیِ تاب‌آور ممکن نیست.

وحدت میدان و دیپلماسی:

در جهان آنارشیک معاصر، تفکیک میان قدرت سخت و دیپلماسی، خود به منشأ فرسایش راهبردی تبدیل می‌شود. آینده ایران در گرو هم‌دوشی این دو در یک منطق واحد است؛ جایی که دیپلماسی پشتوانه قدرت دارد و قدرت، افق دیپلماسی را ممکن می‌سازد.

بازتعریف نسبت دیپلماسی و قدرت:

دیپلماسیِ بدون پشتوانه قدرت، به امتیازدهی تدریجی منجر می‌شود؛ و قدرتِ بدون افق دیپلماتیک، به فرسایش و انسداد. بنابراین، راهبرد ملی آینده باید این دو را نه در تقابل، بلکه در هم‌تنیدگی ساختاری بازتعریف کند.

توسعه قدرت نرم تمدنی:

قدرت ایران تنها در ابزارهای سخت خلاصه نمی‌شود؛ بلکه بازتولید روایت، معنا، فرهنگ و الگوی زیست، بخش جدایی‌ناپذیر قدرت ملی است. بدون این لایه، قدرت سخت به تنهایی به پایداری راهبردی منجر نخواهد شد.

طراحی فعالانه نظم منطقه‌ای:

گذار از واکنش‌پذیری به کنش‌گری ساختارساز؛ به‌گونه‌ای که ایران نه فقط پاسخ‌دهنده به تحولات، بلکه یکی از طراحان اصلی هندسه آینده خلیج فارس و غرب آسیا باشد. این به معنای خروج از «سیاست واکنش» و ورود به «سیاست معماری» است.

در این سطح، مسئله اصلی دیگر فقط «داشتن قدرت» نیست، بلکه نحوه تبدیل قدرت به نظم پایدار و قابل بازتولید در زمان است؛ نظمی که بتواند همزمان امنیت، معنا، و امکان گفت‌وگو را حفظ کند.

برآیند راهبردی؛ هندسه بقا و اعتلای تمدنی

برای آنکه این منظومه از سطح تحلیل نظری به سطح یک چارچوب عملیاتیِ پایدار ارتقاء یابد، باید نسبت میان چهار سطح اصلی اندیشه‌ای که در این مجموعه شکل گرفته‌اند، به‌صورت یک کلّ منسجم فهم شود. این چهار سطح، در واقع چهار لایه از یک واقعیت واحدند: «بقا، مشروعیت، عقلانیت و نظم».

در این چارچوب، ایران نه به‌مثابه یک واحد صرفاً سیاسی، بلکه به‌مثابه یک «کلّ تمدنی در حال بازتولید خویشتن» قابل فهم است؛ کلّی که در آن، قدرت، معنا، جامعه و آینده در یک مدار واحد حرکت می‌کنند:

۱. هم‌نشینی چهار منطق بنیادین؛ این امر را می‌توان در چهار منطق به‌هم‌پیوسته خلاصه کرد:

منطق بقا و تداوم تاریخی:

حفظ شیرازه سرزمینی، نهادی و هویتی ایرانی - اسلامی در برابر تکانه‌های ژئوپلیتیکی؛ این همان سطحی است که «حاکمیت و مسئولیت تاریخیِ گذار» آن را صورت‌بندی می‌کند.

منطق تولید مشروعیت اجتماعی:

تبدیل اراده زیسته ملت به پشتوانه پایدار نظم سیاسی؛ آنچه در «رفراندوم رمضانیّه» به‌مثابه ظهور اراده تمدنی متجلی شد.

منطق عقلانیت و امید اجتماعی:

بازسازی مرجعیت نخبگی و احیای سرمایه اجتماعی به‌عنوان موتور تولید معنا، اعتماد و امکان تصمیم‌سازی بلندمدت.

منطق نظم و اقتدار تمدنی:

تبدیل ظرفیت‌های سخت، نرم و نهادی به یک معماری پایدار از قدرت که بتواند همزمان امنیت، ثبات و نقش‌آفرینی منطقه‌ای و جهانی را تضمین کند.

۲. مربع بقا و اعتلای تمدنی؛ این چهار منطق، در پیوند با یکدیگر، یک «مربع راهبردی» را شکل می‌دهند که بدون هر ضلع آن، کل ساختار دچار عدم توازن می‌شود. زیرا:

  • اگر بقا بدون مشروعیت باشد، به اجبار فروکاسته می‌شود.
  • اگر مشروعیت بدون عقلانیت باشد، به هیجان مقطعی تبدیل می‌شود.
  • اگر عقلانیت بدون قدرت باشد، به گفتار بی‌اثر فرو می‌غلتد. و
  • اگر قدرت بدون معنا باشد، به فرسایش درونی و بیرونی منجر خواهد شد.

بنابراین، مسئله ایران در این مرحله تاریخی، نه صرفاً مدیریت یک وضعیت سیاسی، بلکه «حفظ توازن در این مربع تمدنی» است؛ مربعی که در آن، هرضلع، شرط امکان اضلاع دیگر است.

۳. از اراده تا نظم؛ در این منظومه، «رفراندوم رمضانیّه» لحظه ظهور اراده بود؛ اما آنچه اکنون اهمیت دارد، تبدیل این اراده به «نظم پایدار، قابل تکرار و قابل انتقال در زمان» است.

بدون این تبدیل، هر اراده‌ای - حتی اگر عظیم و تاریخی باشد - در معرض فرسایش تدریجی قرار می‌گیرد. و این همان نقطه‌ای است که سیاست از سطح رخداد، به سطح معماری ارتقاء می‌یابد.

۴. فرجام این سنتز؛ در نهایت، آنچه این مجموعه نظری بر آن تأکید می‌کند، یک اصل ساده اما بنیادین است:

ایران، زمانی در سطح تمدنی تثبیت می‌شود که بتواند همزمان:

  • بقا را حفظ کند،
  • مشروعیت را بازتولید کند،
  • عقلانیت را نهادینه سازد،
  • و قدرت را به نظم تبدیل کند.

در چنین افقی است که «قدرت» دیگر ابزار صرف نیست، بلکه به «زبان تداوم تاریخی یک ملت» تبدیل می‌شود؛ زبانی که در آن، امنیت، معنا و آینده در یکدیگر تنیده‌اند.

فرجام راهبردی؛ قدرت در خدمت وصل، نه فصل

چنان‌که در صورت‌بندی‌های پیشین آمد، نقطه کانونی این تحلیل‌ها در یک گزاره بنیادین خلاصه می‌شود:

ایران عزیز در مرحله کنونی، نه با مسئله «کمبود قدرت»، بلکه با مسئله «تبدیل قدرت به نظم پایدار و معنادار تمدنی» مواجه است.

در این میان، آنچه در «رفراندوم رمضانیّه» رخ داد، صرفاً یک کنش اجتماعی یا سیاسی نبود، بلکه ظهور یک حقیقت عمیق‌تر بود: «آشکار شدن اراده تاریخی یک ملت برای بقا، معنا و استمرار خویش». اما این اراده، اگر در سطح رخداد باقی بماند، به‌تدریج در معرض فرسایش قرار می‌گیرد؛ و اگر به نظم تبدیل شود، به سرمایه‌ای تمدنی بدل خواهد شد:

۱. قاعده بنیادین حکمرانی تمدنی؛ در این چارچوب، یک قاعده بنیادین خود را آشکار می‌کند: قدرت زمانی پایدار است که بتواند «وصل» ایجاد کند، نه «فصل»؛ یعنی قدرت باید توانایی آن را داشته باشد که:

  1. شکاف‌ها را ترمیم کند، نه تعمیق؛
  2. تفاوت‌ها را در یک کلّ معنادار جمع کند، نه در برابر هم قرار دهد؛ و
  3. جامعه را از سطح پراکندگی، به سطح هم‌افزایی تاریخی ارتقاء دهد.

در غیر این صورت، قدرت - حتی اگر عظیم هم باشد - به‌تدریج به ضدّ خود تبدیل می‌شود. از این‌ رو:

هر سیاستی در ایران امروز، ناگزیر از تعریف و اثباتِ نسبتِ خویش با این مربع تمدنی: «بقا، مشروعیت، عقلانیت و نظم» است؛ چراکه هرگونه کنش راهبردی که از یکی از این اضلاع چهارگانه غفلت ورزد، به‌جای تقویت کلّیت تمدنی، به فرسایش تدریجی آن منجر خواهد شد. از این منظر، سنجه اعتبار و پایداری هر تصمیمِ کلان، نه کارآمدیِ تاکتیکی و کوتاه‌مدت آن، بلکه میزان هم‌افزایی‌اش با این چهار مؤلفه و توانایی‌اش در صیانت از توازن میان آن‌هاست.

۲. نسبت مردم، دولت و آینده؛ در منطق این نوشتار، مردم نه موضوع سیاست، بلکه سوژه اصلی تداوم تاریخی ایران هستند. آنچه در لحظات بحران آشکار می‌شود، همین حقیقت ساده اما تعیین‌کننده است که بقای ایران، پیش از آنکه محصول سازوکارهای رسمی باشد، بر دوش اراده زیسته ملت قرار دارد.

از این‌رو، وظیفه همگان در این مرحله، نه تصاحب این اراده، بلکه «تبدیل آن به ظرفیت نهادی، راهبردی و آینده‌ساز» است.

هرگونه تلاش برای مصادره یا تقلیل این اراده، در نهایت به تضعیف هم‌زمان قدرت و مشروعیت منجر خواهد شد؛ زیرا در تجربه تاریخی ایران، این دو همواره در هم تنیده‌اند.

۳. اخلاقِ قدرت در افق تمدنی؛ در این نقطه، سیاست از سطح ابزار به سطح اخلاق ارتقاء می‌یابد. اخلاق قدرت در این معنا، به‌جای آنکه صرفاً بر کنترل یا غلبه متمرکز باشد، بر «حفظ امکان زیست مشترک، استمرار معنا و تداوم تاریخی ملت» استوار است.

در چنین افقی، قدرت دیگر صرفاً توان اعمال اراده نیست، بلکه توان «حفظ وحدت در عین کثرت» است؛ و این همان نقطه‌ای است که سیاست از منطق سلطه، به منطق تمدن گذار می‌کند.

۴. وصل به جای فصل؛ در نهایت، این منظومه به یک جمع‌بندی روشن می‌رسد:

  • اگر بقا بدون معنا باشد، به خشونت ساختاری فرو می‌غلتد؛
  • اگر معنا بدون قدرت باشد، به رؤیای بی‌پشتوانه تبدیل می‌شود؛
  • اگر قدرت بدون مشروعیت باشد، فرسوده می‌شود؛
  • و اگر مشروعیت بدون عقلانیت باشد، ناپایدار خواهد بود.

اما اگر این چهار سطح در یک نسبت ارگانیک قرار گیرند، آن‌گاه امکان شکل‌گیری یک «نظم تمدنی پایدار» فراهم می‌شود؛ نظمی که در آن، ایران سرافراز نه صرفاً یک واحد سیاسی، بلکه یک «سوژه تاریخیِ زنده و آینده‌ساز» باقی می‌ماند. و در همین افق است که معنای نهایی این منظومه آشکار می‌شود:

قدرت، زمانی به مرتبه تمدنی می‌رسد که بتواند «وصل» کند.

و این همان حقیقتی است که در کانون این مجموعه قرار دارد:

ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم

۴۲/۴۲

منبع خبر: خبرآنلاین