سیاسی

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، شش سال گذشت؛ شش سال از آن ساعت تلخ 1:20 بامداد به تاریخ 13 دی سال 98. همان روزی که سردار سلیمانی با دستور مستقیم دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت آمریکا در فرودگاه بغداد هدف حمله ارتش ایالات متحده قرار گرفت و به همراه یارانش به شهادت رسید.

حال پس از شش سال از آن واقعه تلخ، در سالگرد شهید سپهبد قاسم سلیمانی، میزبان دختر ارشد ایشان، نرجس سلیمانی، عضو شورای شهر تهران در کافه خبر خبرآنلاین بودیم. دختر سردار سلیمانی در گفت و گویی با محمد مهاجری، عضو شورای سردبیری خبرآنلاین از دختر حاج قاسم بودن روایت کرد. او گفت: « ما محدودیت‌های خاص خود را داشتیم تا ایشان بتوانند با شرایط خاصی که داشتند و حساسی‌هایی که شغل ایشان داشت، باید آن را رعایت می‌کردیم. شاید باید خود را از بسیاری از حقوق اجتماعی محروم می‌کردیم تا خدای نکرده آسیبی از جانب ما به ایشان نرسد. بسیار سخت بود.»

وقتی از او سوال شد که چرا سردار سلیمانی را پدر صدا نمی زنید، گفت: «من ایشان را پدر صدا می‌کردم. لحظه ای که ایشان حاج قاسم سلیمانی شد و آن طور روی دست‌های مردم تشییع شد، احساس نمی‌کنم این شخصیت متعلق به من یا خانواده من است. احساس همه ما این است که این شخصیت متعلق به همه مردم ایران است. پس نباید مالکیتی از خود به ایشان نشان دهیم.»

وی درباره رفتار سردار سلیمانی در خانه هم خاطرنشان کرد: «ایشان با این که یک شخصیت نظامی و فرمانده میدانی بودند، ولی به شدت رقیق القلب بودند. در مسائل کوچک می‌دانستیم اگر خطایی از ما دخترها سر بزند با گریه حل می‌شود. کافی بود که اشک بریزیم تا پدر منقلب شود. خودش زودتر گریه را شروع می‌کرد.»

در ادامه مشروح گفت و گوی نرجس سلیمانی، عضو شورای شهر تهران را می خوانید؛

**************************

* دختر شهید سلیمانی بودن خیلی کیف می‌دهد؟

(خنده)، حتما افتخار بزرگی است. خصوصا چند سال پیش در جایی صحبت می‌کردم و گفتم روز بعدی که شهید سلیمانی به شهادت رسیدند، در فاصله از منزل تا خانه ایشان متوجه شدم تمام مغازه‌ها از گلفروش تا دکه دار تا تعمیرکار ماشین و هرکسی که فکرش را بکنید، عکس ایشان پشت پنجره و شیشه مغازه اش بود. آن لحظه هم احساس غرور می‌کردم و خدا را شکر می‌کردم که چنین پدری داشتم که مردم او را مشتاقانه دوست داشتند. آن حماسه حضور مردم، شاید کم نظیر در تاریخ معاصر ایران بود که مردم از هر رنگ و نگاه و گرایشی جمع شده بودند. مردم را کسی به حیابان‌ها نیاورده بود. از همان ساعات اولی عاشقانه آمده بودند. از طرفی دیگر، قطعا مسئولیت را سنگین تر می‌کند. چون شما یک مکتبی را زندگی کرده اید و از نزدیک دیده اید که خیلی‌ها شاید آن را فقط شنیده باشند و ندیده‌اند.

به پدر گفتم خیلی دلم می‌خواست شما مغازه دار بودید و در این جایگاه نبودید

* حتی اگر مرحوم پدر شما شهید نمی‌شد، دختر آقای قاسم سلیمانی بودن، کیف نداشت؟

راستش را بخواهید، خود ایشان همین را می‌گفتند. در خانه صحبت شد و گفتم خیلی دلم می‌خواست شما مغازه دار بودید و در این جایگاه نبودید. ما محدودیت‌های خاص خود را داشتیم تا ایشان بتوانند با شرایط خاصی که داشتند و حساسی‌هایی که شغل ایشان داشت، باید آن را رعایت می‌کردیم. شاید باید خود را از بسیاری از حقوق اجتماعی محروم می‌کردیم تا خدای نکرده آسیبی از جانب ما به ایشان نرسد. بسیار سخت بود. به ایشان می‌گفتم که کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم.

* اگر دختر آقای قاسم سلیمانی مغازه دار بودید، باز هم کیف می‌داد؟

فکر می‌کنم شخصیت حاج قاسم یک شخصیت ساخته شده ای بود.

* چرا می‌گویید حاج قاسم؟ چرا پدر نمی‌گویید؟ مگر در خانه حاج قاسم صدایشان می‌کردید؟

خیر- من ایشان را پدر صدا می‌کردم. لحظه ای که ایشان حاج قاسم سلیمانی شد و آن طور روی دست‌های مردم تشییع شد، احساس نمی‌کنم این شخصیت متعلق به من یا خانواده من است. احساس همه ما این است که این شخصیت متعلق به همه مردم ایران است. پس نباید مالکیتی از خود به ایشان نشان دهیم. اگر جایی به مناسبتی دعوت می‌شویم تا صحبت کنیم به این دلیل است که شاید ما بیشتر ایشان را از نزدیک درک کرده ایم و این وظیفه را داریم که در جهت تبیین مکتب ایشان، درمورد برخی مسائل صحبت کنیم. ولی واقعا این اجازه را به خودم نمی‌دهم که ایشان را پدر یا بابا یا هر کلمه ای استفاده کنم که آن احساس پدرانه و دخترانه را نمایان کند.

به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم/ روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن

عکس‌های محدودی را می‌شود پیدا کرد که ایشان پشت میز بوده باشد

* حضرت زهرا هیچ وقت پیغمبر را یا رسول الله صدا می‌زد یا پدر صدا می‌زد؟

من بسیار شنیده ام که ایشان می‌گفتند یا رسول الله. ولی این چیزی نیست که الان بخواهم درموردش صحبت کنم.

* قبل از شهادت ایشان هیچ وقت حس می‌کردید ممکن است روزی پدر شهید شود؟

ایشان خیلی تهدیدهای امنیتی داشت و سال‌های نزدیک به شهادت ایشان، این تهدیدها خیلی جدی شده بود. چون فرزند اول ایشان هستم بیشتر خاطرم است که از سال پنجم دبستان، اولین مراسم فاطمیه را در خانه خود در کرمان برگزار کردیم. از آن سال رسم شد که ما هر دهه دوم ایام فاطمیه، مراسمی را داشته باشیم. این اواخر به ایشان خیلی گزارش داده می‌شد که تهدید شده اید و باید مراقبت کنید. آخرینش هم در مراسم فاطمیه در بیت الزهرای ایشان بود که تذکر دادند احتمال ترور شما در این جا زیاد است. البته چون ایشان در میدان بودند، ممکن بود هر لحظه برایشان پیش بیاید. عکس‌های محدودی را می‌شود پیدا کرد که ایشان پشت میز بوده باشد. ایشان یا در منطقه و روی خاکریز بود و یا در حال سر زدن به خانه‌های فرزندان و خانواده‌های شهدا یا در دیدارهای مردمی و در جمع‌ها در حال صحبت بود. شرایط زندگی خاصی داشتند.

خاطرم هست کوچک که بودیم یک بار ایشان ترور شدند که نافرجام بود. در روستای پدری بودیم و این اتفاق از طرف گروهی رخ افتاد. از کودکی با این مسئله آشنا بودیم.

* همیشه منتظر بودید؟

بله – ولی آن لحظه که به شما اطلاع می‌دهند، انتظار این را ندارید. شما همیشه منتظر هستید. ولی این انتظار که آن لحظه این خبر را بشنوید را به هر دلیلی چون عاطفی یا دلایل مختلف حتما ندارید.

همیشه به من می‌گفتند مانند مادرم هستی

* وقتی این خبر را شنیدید، بیشتر از بقیه خواهر و برادرانتان به هم ریختید؟

من مقداری شبیه به خودشان بودم. خودشان می‌گفتند که به لحاظ نگهداری روحیات، شبیه به خودشان هستم. همیشه به من می‌گفتند مانند مادرم هستی. همانطور که برایم مادری کردی، برای خواهر و برادرانت هم مادری کن.

راجع به شهادت، با شما حرف می‌زدند؟

بارها و بارها با همه ما صحبت می‌کردند.

چه حسی پیدا می‌کردید؟

از ایشان گله می‌کردم.

* باعصبانیت؟

بله، با عصبانیت از ایشان گله می‌کردم. معمولا وقتی عصبانی می‌شدیم، دیگر بابا نمی‌گفتیم، به ایشان پدر می‌گفتیم و می‌خواستیم محکم در مورد آن موضوع صحبت کنیم. یادم است روزهای آخر در چهل روز قبل از شهادتشان، مدتی طولانی به منزل نیامدند و وقتی آمدند، از ایشان گله می‌کردیم که شما می‌روید؟ مگر کسی دیگر نیست؟ یک نفر دیگر به جای شما برود. چرا مدام شما حضور دارید؟ ایشان حرفی زد که واقعا احساس خجالت کردیم. گفتند که؛ «بابا تو فکر می‌کنی من فقط برای مسائل مذهبی و دینی می‌روم؟ برای دفاع از انسان و شرافت مظلومیت انسان‌ها می‌روم.» در طول رفتار کاری هم این را نشان داده اند.

می‌دانستیم اگر بخواهیم که ایشان از منزل نروند، باید تماس‌های وقت و بی وقت و زیاد را تحمل کنیم

* وقتی که ایشان در خانه با شما در خانه حرف می‌زد، ژستش سیاسی بود یا پدر و دختری صحبت می‌کردید؟

آن وجهه عاطفی ایشان حداقل در منزل کاملا غلبه داشت. شهید سلیمانی خلق و خویی خاص داشت. آنقدر این نفس را تربیت کرده بود که می‌توانست همزمانی که درمورد یک مسئله مهم و حساس صحبت می‌کند و شاید هم عصبانی است، در کسری از ثانیه نسبت به کودکی در لحظه بعد لبخند داشت، گویی که هیچ کدام از این مسائل وجود نداشته است. کاملا بر احساسات خود مسلط بود. اولا حضور شهید سلیمانی در خانه کمیت نداشت، کیفیت داشت.

کم بود...

بله، کم بود ولی کیفیت بالایی داشت. معمولا سعی می‌کردند جمعه‌ها زمانی را با خانواده داشته باشند. اگر سفر بودند و نمی‌رسیدند که هیچ، ولی اگر در تهران حضور داشتند، جمعه‌ها معمولا خدمت ایشان بودیم. برای این که خانواده جمع باشند و از این فضا استفاده کامل برده شود، یک برنامه خانوادگی و روضه خانگی داشتیم. چون بچه‌های نوجوانی داشتیم که به سن تکلیف می‌رسیدند، غالبا این طور بود که یک روحانی - مشهور هم نه – قابل اعتماد و اعتباری که بشود مسائل شرعی را پرسید، می‌آمد و دو مسئله شرعی را می‌گفتند و روضه مختصری داشتیم و همان عاملی بود که جمع ما در جمعه‌ها شکل بگیرد. معمولا اینطور بود که وقتی جمع می‌شدیم تعداد زیادی می‌شد و برای این که به مادر فشار نیاید، صبح‌ها بچه‌ها را و معمولا آقا پسرها و داماد کوچک خانواده – همسر فاطمه خانم – را مشغول شستن حیاط می‌کردند.

یک اجبار و برنامه بود تا آن‌ها را در کار خانه مشارکت کنند. اگر خودشان بودند، ناهار را خودشان درست می‌کردند و اگر نبودند، می‌گفتند عدس پلو یا یک غذای ساده درست شود. یک رسم در کرمان داریم که به آن کشک می‌گوییم که همان کله جوش است. غالبا هم بچه‌ها دوست نداشتند، چون علاقه بچه‌ها به این نیست که جمعه کشک بخورند. ولی ایشان یک حکم حکومتی می‌دادند که شما درست کنید، من دوست دارم. به اعتبار ایشان غذا را درست می‌کردیم و لذت هم می‌بردیم. بعد از آن هم همسر من مسئول شستن ظرف‌ها می‌شد که داماد بزرگ ایشان بودند. ما هم همراه مادر و کنار ایشان استراحت می‌کردیم و یک روز با کیفیت می‌شد.

حاج قاسم یک شخصیت نظامی و فرمانده میدانی بودند، ولی به شدت رقیق القلب بودند

* زمانی که در منزل بودند و تلفنشان زنگ می‌خورد، شما را کلافه نمی‌کرد؟

بله – اما شرایط ایشان را درک می‌کردیم. می‌دانستیم اگر بخواهیم که ایشان از منزل نروند، باید تماس‌های وقت و بی وقت و زیاد را تحمل کنیم.

* این که می‌گویید حکم حکومتی می‌داد، یعنی ایشان در خانه دیکتاتور بودند؟

خیر، اصلا اینطور نبود. ایشان با این که یک شخصیت نظامی و فرمانده میدانی بودند، ولی به شدت رقیق القلب بودند. در مسائل کوچک می‌دانستیم اگر خطایی از ما دخترها سر بزند با گریه حل می‌شود. کافی بود که اشک بریزیم تا پدر منقلب شود. خودش زودتر گریه را شروع می‌کرد. علی رغم این که شغل ایشان یک شغل سخت و سنگین بود و نظامی بودند ولی خیلی رقیق القلب بودند.

به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم/ روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن

* وقتی بچه تر بودید و مادر را اذیت می‌کردید، ایشان عصبانی می‌شد. بابا معمولا نقش پلیس خوب را بازی می‌کرد؟ طرف شما را می گرفت یا طرف مادر را؟

طرف ما گرفته نمی‌شد و این خیلی طبیعی بود. طبیعی بود که مسلما طرف حاج خانم گرفته می‌شد و بچه‌ها باید یاد می‌گرفتند که چطور رفتار کنند. رفتار کاملا تربیتی بود.

روزی که ازدواج کردم ایشان من را بوسید و گفت بابا من را حلال کن

* هیچ وقت از ایشان گله مند نمی‌شدید؟

هیچ وقت. این را در وصیت نامه خود برایم نوشته اند. یادم نمی‌آید که هیچ وقت از ایشان گله مند شده باشم.

* بچه‌های کوچک تر هم همینطور بودند؟

آن‌ها را باید از خودشان سوال کنید. در مورد دیگران نمی‌توانم صحبت کنم. ولی به جرئت می‌توانم بگویم که روزی که ازدواج کردم و داشتم خداحافظی می‌کردم، ایشان من را بوسید و گفت بابا من را حلال کن. اگر وقتی سخت گرفته ام من را حلال نکن. هیچ وقت به روی خودت نیاوردی که سخت گیری کرده ام.

* آیا ایشان تبعیض روا در مورد دخترها اعمال می‌کردند؟

این را اگر از آقا پسرها بپرسید، حتما جواب شما را مثبت می‌دهند.

اگر می‌خواستیم هدیه ای به ایشان بدهیم، حتما باید نامه ای کنارش می‌بود، وگرنه آن هدیه را نمی‌پذیرفت

* چون پدر هستم و دختر هم دارم و تبعیض هم قائل می‌شوم و دخترم را بیشتر دوست دارم.

این گله همیشه وجود داشت که آقا پسرها می‌گفتند دخترها را بیشتر از پسرها دوست دارید. البته شاید یک چیزهایی آن‌ها را حساس می‌کرد. به هر حال یک ارتباط عاطفی {وجود داشت}.

* آیا ایشان تکذیب می‌کرد؟

خیلی به روی خودش نمی‌آورد. یک سری مسائل بود که ایشان واقعا درمورد خانم‌ها رعایت می‌کرد. یادم هست که پدرم هر وقت سفر می‌رفت، دفتر یکی از دخترها را می‌گرفت و در مدتی که مسافرت بود برایش می‌نوشت. ایشان خیلی علاقمند به نوشتن و خواندن بود. توصیه اش به ما همین بود. بچه تر که بودیم، کاری که می‌خواست ما انجام دهیم این بود که در تعطیلات نوروز از اول تا سیزهم فروردین، باید در دفتر خود یادداشت می‌کردیم و خاطرات تعطیلات نوروزی را می‌گفتیم و می‌نوشتیم که کجا رفتیم و چه کارهایی کردیم و چه دیده ایم. اگر می‌خواستیم هدیه ای به ایشان بدهیم، حتما باید نامه ای کنارش می‌بود، وگرنه آن هدیه را نمی‌پذیرفت. به اعتبار آن نامه و نوشته بود که هدیه پذیرفته می‌شد. لذا خودشان هم خیلی به نوشتن علاقه داشتند و این کار را برای دخترانشان هم می کردند.

* یکی از نوشته هایشان را یادتان هست؟

الان حضور ذهن ندارم که تک تک کلمات را بگویم. ولی تصورم این است که به دلیل شرایط سختی که در محیط جنگی داشتند و در آن تصاویر خشنی که از آوارگی مردم و زخم‌ها و اتفاقاتی که می‌افتاد، نیاز به یک اتصال عاطفی و حلقه خانواده داشتند و برای همین احساسشان را در لحظه نسبت به آن مسائل می‌نوشتند که این جا هستم و چه اتفاقی افتاد و چه چیزهایی را به چشمم دیدم و چه احساسی دارم و بعد درباره روابط عاطفی اش با بچه هایش صحبت می‌کند. اصلا توصیه ای نبود.

* شما و خواهر در کسب عاطفه پدر رقابت داشتید؟

فاصله سنی من با آخرین بچه خانواده که زینب خانم است ۱۴-۱۵ سال فاصله است.

* به همین جهت شما به نحوی مادر حساب می‌شدید.

بله

به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم/ روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن

ایشان سلیقه خاصی داشتند و در استفاده از ادویه جات، بسیار دست و دلباز بودند

* به هر حال چون دختر اول هستید، دوست داشتید جایگاه شما رفیع تر باشد.

می توان این طور درموردش فکر کرد.

* ایشان هم این جایگاه را رعایت می‌کرد؟

بله – ایشان در وصیت نامه اش نوشته است که همانطور که برای من مادری کردی، برای خواهر و برادرهایت هم مادری کن.

* این تعارف بود یا از شدت علاقه بود؟

چون شباهت ظاهری بیشتری با مادر ایشان داشتم، این احساس در ایشان وجود داشت. ایشان مادر خود را خیلی دوست داشتند و به دلیل شرایطی که داشتند خیلی کم می‌توانستند ایشان را ببینند. ایشان در روستا زندگی می‌کردند و زمانی که {مادرشان} به رحمت خدا رفتند، ایشان نبود. دفعه قبل که {پدر} به خدمت ایشان رفته بودند، از ایشان خواسته بودند که نرود و نگران بود. ولی ایشان مجبور بودند که بروند. لذا آن احساس فقدان را داشتند که اگر بودم می‌توانستم بیشتر او را درک کنم. شاید این شباهت ظاهری و این که فرزند اولشان بودم، مسئله را قوت می‌داد.

* به نحوی رقیب مادر بودید؟

خیر من چنین خطایی نمی‌کنم.

* گفتید مرحوم پدر، آشپزی هم می‌کردند. چون پدر می‌پخت می‌گفتید خوب است، یا واقعا آشپزی اش خوب بود؟

راستش را بخواهید، برخی از غذاها را چون پدر می‌گفت و می‌پختند، ما می‌گفتیم خوب است. ولی برخی غذاها هم خوب بود.

* چه چیزهایی را خوب درست می‌کردند؟

ایشان سلیقه خاصی داشتند و در استفاده از ادویه جات، بسیار دست و دلباز بودند. می‌دانیم که اگر ادویه از حدی بیشتر شود، طعم غذا کلا تغییر می‌کند. یادم است تخم مرغ را با کاکائو درست می‌کردند.

* چطور؟

هنر ایشان بود، نیمرو را با کاکائو درست می‌کردند. دوست داشتند طعم‌های جدید را اختراع کنند و بعد هم علاقمند بودند که وقتی می‌خوریم چه واکنشی داریم. این که چه کسی می‌خورد و چه کسی {نه}.

* توقع داشتند که بگویید خوب است.

خودشان می‌گفتند و ما هم تایید می‌کردیم.

ایشان حساس بود که چادر خاکی نباشد و شسته باشد

* شیک پوش بودند؟

بسیار آدم خوش لباسی بودند. برایشان مهم بود که ظاهرشان مرتب باشد. فکر می‌کنم یک مسلمان حتما باید اینطور باشد.

* درمورد شما هم این اصرار را داشت که شیک پوش باشید؟

اصرار خاصی نداشت که چطور بپوشیم. یک سری اصول داشتیم که اصول تربیتی بود و انجام می‌دادیم.

* شما و همه خانواده چادری بودید. اصرار بر این نداشتند که چادر شیک داشته باشید؟

ایشان اصرار به تمیزی داشت که چادر باید تمیز باشد.

* خانم‌ها همیشه تمیز هستند و این جای خود. این را باید مفروض بگیریم.

بپذیرید دختر بچه ای که چادر سرش می‌کند، چادر روی زمین کشیده می‌شود و خاکی می‌شود. ولی ایشان حساس بود که چادر خاکی نباشد و شسته باشد.

* اگر در مهمانی می‌رفتید و کاری انجام می‌دادید که ایشان دوست نداشت، یادتان نمی‌آید که اخم کند؟

بستگی داشت. معمولا اصول را رعایت می‌کردیم.

ایشان واقعا هیچ وقت از صدای نوه‌ها عصبانی نمی‌شد

* مثلا ایشان می‌خواست استراحت کند و سر و صدا می‌کردید.

نکته این جا بود که یک وقت‌هایی باید زود می‌خوابیدند و صبح زود باید قبل از اذان بیدار می‌شدند. ایشان در نماز شب استمرار داشتند و برنامه زندگی ایشان بود. ایشان اهل ورزش بودند و از نوجوانی به صورت حرفه ای ورزش می‌کردند. بعدا چون فرصت نبود، پیاده روی می‌کردند. هنوز میل و کباده‌های پدر و تخت شناها در خانه است که استفاده می‌کردند. از آن جایی که منزل ما در لویزان بود، برنامه ایشان این بود که صبح زود برای قدم زدن به تپه‌های لویزان می‌رفتند و صبح‌های زود، نماز صبح را در مسجد می‌خواندند. برای همین، وقتی شب‌ها آن جا بودیم می‌گفتند که من ۹ شب می‌خوابم و شما حرف هایتان را بزنید.

* شما رعایت می‌کردید. نوه‌ها که رعایت نمی‌کردند. وقتی خواب بودند، ایشان را عصبانی می‌کردند؟

ایشان واقعا هیچ وقت از صدای نوه‌ها عصبانی نمی‌شد. یک وقت‌هایی که خیلی خسته بود، می‌گفت من رفتم خانه بخوابم، شما هم به خانه بروید. الان خسته ام. البته به شوخی می‌گفتند و اینطور نبود که جدی بگویند.

به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم/ روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن

ماجرای گریه کردن حاج قاسم بعد از دیدن مراسم سخنرانی‌اش

* چه خاطره ای از پدر شما را متاثر می‌کند و گریه تان را در می آورد؟

روزی که ایشان آخرین صحبتشان را در جمع فرماندهان سپاه داشتند، در منزل ایشان بودم. دیدم ایشان فیلم خود را گذاشته و دو زانو جلوی صفحه تلویزیون نشسته است و صدای خود را گوش می‌کند و جمع بچه‌های سپاه را نگاه می‌کند و مانند کودکی که در یک حالت خاصی است، شانه هایش تکان می‌خورد و با صدای بلند گریه می‌کند. این شدت گریه را فقط در مراسم عزاداری حضرت فاطمه دیده بودم. گریه او ما را گریه انداخت. شروع به گریه کردم و به ایشان اعتراض کردم که چرا می‌روید؟ چرا شما باید بروید؟ چرا کسی دیگر نرود؟ ایشان هم فقط ما را دلداری می‌داد.

نامه ای خطاب به فاطمه خانم نوشته بودند که من هرگز نمی‌خواستم نظامی شوم. فکر می‌کنم آن دختر هراسان ترسیده در بیابان، نرجس و زینب و فاطمه است. واقعا هم نگاه ایشان این نبود که آن دختر هراسان، در مرز او یا خارج از مرز او یا هم مسلک یا در دین دیگری باشد. این موضوع بیشتر برای زمانی بود که بحث ایزدی‌ها پیش آمد. ایزدی‌ها قوم کوچکی در یک منطقه دور افتاده در کشور عراق هستند که اتفاقات دردناکی برایشان رخ داد. مردانشان را سر بریدند و کشتند و زنانشان را به اسارت و بردگی جنسی بردند. اتفاقات خطرناکی رخ داد و کسی حاضر نبود در این مسئله ورود کند. کسی برایش موضوع این قوم کوچک مهم نبود. وقتی یکی از دوستانشان به ایشان اطلاع می‌دهد، مشغول کار بزرگ تری بودند و جای دیگری بودند. با این حال خود را می‌رسانند و کمک می‌کنند تا آن منطقه را از حصر در بیاورند. خانم‌های ایزدی را از اسارت بیرون می‌آورد و منطقه را آزاد می‌کند. احساسش در بند مسائل عقیدتی خودش نبود. فراتر و ورا تر از این موضوعات فکر می‌کرد. لذا وقتی به ما توضیح می‌داد که برای چه می‌رود، ما را آرام نمی‌کرد. اما از این که به او اعتراض کنیم خجالت زده می‌شدیم که چرا می‌رود. چون هدفش بزرگ تر بود.

حقیقتش هیچ وقت ما در خانواده، غیر چادری نداشتیم

* در بین بستگان و خانواده شما همه انقلابی و محجبه نبودند و مانند شما فکر نمی‌کردند. اولا اهل این بود که به افرادی از خانواده که نسبت عقیدتی با شما نداشتند، سر بزند و اصلا اگر می‌آمدند و در جایی باهم دیده می‌شدید، برخورد ایشان چطور بود؟

حقیقتش هیچ وقت ما در خانواده، غیر چادری نداشتیم. همه لباسشان همین بوده است. ولی در این سی و شش سالی که حاج قاسم را از نزدیک دیده ام، هرگز ندیده ام که زبان یا نگاه ایشان نسبت به شخص دیگری که لباس و نگاه و عقیده اش متفاوت باشد، خلاف چیزی باشد که به زبان می‌آورد. در صحبت‌های خودشان آن جایی که می‌گویند دختری که کم حجاب است دختر من است، این را به عینه دیده بودم. ایشان قائل به این بود که در میان مردم باشد و خود را از مردم جدا نمی‌کرد. مثلا اگر سفری پیش می‌آمد که در کرمان با هم برویم، در فرودگاه در همان سالن انتظار معمول در کنار مردم حضور داشت. در همان اتوبوسی وارد پرواز می‌شد که مردم عادی هستند. در همان صندلی اکونومی می‌نشست. بارها دیده بودم آدم‌هایی که می‌شناختندش یا بعدا شناخته بودند، نزدیک می‌آمدند و سلام و علیک می‌کردند. بعضا لباس و حجابشان متفاوت با ما بود. اما ایشان با روی باز و عشق و علاقه ای که نسبت به مردمش دارد، رفتار می‌کرد. لذا کاملا در رفتار و گفتار صداقت داشت.

* هیچ وقت به پدر گفته بودید که ممکن است وارد فعالیت سیاسی شوم و یا ایشان ابتدا به ساکن بگویند وارد فعالیت‌های اجتماعی بشوید؟

هیچ وقت ایشان ما را از ورود به هر نوع فعالیتی منع نکردند. کما این که زمانی که پدرم وارد سپاه شد، مادر من هم قبل از این که بخواهد درگیر بچه‌ها شود، وارد سپاه شد. وقتی مادر درگیر بچه‌ها شد و از آن جایی که باید در منطقه جنگی می‌ماندند، ایشان فرصت این که به کرمان بیایند را نداشتند و مجبور بودند در اهواز زندگی کنند. {به همین خاطر}، می‌توانستند کوتاه مدت به خانواده سر بزنند. لذا {مادر} هم مجبور بود که در خوزستان زندگی کند. این بود که {مادر} خودش کار را کنار گذاشت. لذا هیچ وقت ما را از کاری منع نکرد.

در زمان حیات حاج قاسم عضو شورای شهر نمی شدم

* فرض کنید پدر زنده می‌بودند و شما می‌خواستید عضو شورای شهر یا کاندیدای آن شوید. وقتی با ایشان مشورت می‌کردید، می‌گفتند کاندیدا شوید؟

حتما در زمان حیات ایشان این کار را نمی‌کردم. چون شرایط ایشان خاص بود. همه ما در طول حیات ایشان، فعالیت‌های خاص و مختلفی داشتیم. کما این که زینب خانم در موضوع خانواده شهدا فعالیت داشتند و کار من هم اجتماعی بود. در شرکت خود کار می‌کردم و کار اجتماعی انجام می‌دادم. حتی تصمیم گرفتم خیریه ای ثبت کنم و تا ثبت آن پیش رفتم. ولی احساس کردم که ممکن است به ایشان آسیبی بزند و مسیر را ادامه ندادم. شرایط ایشان خاص بود. خارج از کشور هم فعالیت می‌کردند و ما هم دلمان نمی‌خواست از فعالیت ما به ایشان آسیبی برسد یا درگیری ذهنی ایشان را بیشتر کند. لذا یک خودتحریمی انجام داده بودیم و خود را از فعالیت‌های مشهود در اجتماعی محروم کرده بودیم.

* اخیرا نکته ای گفته بودید که برخی از تالارها به مناسبت سالگرد شهادت پدر از این که مراسم عروسی و جشن برگزار کنند منع شده اند. این موضوع بخشنامه رسمی شده بود.

بله – بخشنامه رسمی بود. البته بهتر است این موضوع را این جا صحبت نکنیم. چون یک بخش از آن مربوط به وزارت ارشاد است و نمی‌خواهم در این شرایط {درموردش صحبت کنم}. ولی واقعی بود. من در جریانش نبودم و به من مراجعه کردند و این را گفتند. این موضوع هم رفع شد و بخشنامه هم لغو شد.

* کار شما کار درستی بود. شما بالاخره به شهرهای مختلف می‌روید و در شهرستان‌ها هستید. نام شهید سلیمانی روی بسیاری از خیابان‌ها و معابر و میادین وجود دارد. چه حسی به شما دست می‌دهد؟

قبلا هم یک بار درمورد مسئله نمادسازی صحبت کرده بودم. حضرت آقا به درستی با درایت خود آن را مکتب اعلام کرده اند. یعنی کسی که دارای وجود شخصیتی است که در هر بخش از آن وجوه شخصیتی می‌توانید آموزش ببینید و یاد بگیرید. فکر می‌کنم این نهضت سردیس و تندیس سازی برای شهید هیچ دستاوردی نیست.

از قضا فکر می‌کنم آن وجه مردمی شهدا را تخریب می‌کند. قبلا تذکری درمورد این موضوع داده بودم که نه فقط سردیس سازی و تندیس سازی، بلکه حتی گذاشتن اسم شهید روی اتوبان‌ها و خیابان‌ها {هم به همین صورت است}. همین الان به مردم مراجعه کنید و از آن‌ها بپرسید که اتوبان همت یا اتوبان‌های دیگری که نام مبارک شهدا روی آن‌ها گذاشته شده است {کجاست}. ما آن مکتبی که باید تبیین کنیم را نکرده ایم. صرفا کاری را در لحظه انجام داده ایم و تمام شده است. در صورتی که این مکتب و اشخاص و آدم‌ها که - به قول شهید سلیمانی – شهید زندگی کرده اند که شهید شده اند، واجد این هستند که روی سبک زندگی و فعالیت و فکر و اندیشه آن‌ها کار کنیم و این را تبیین کنیم. به جای این که هر از گاهی مجسمه و تندیسی بگذاریم و صرف کارهای این چنینی شود.

* روز شهادت ایشان و لحظه ای که به شما اطلاع دادند کجا بودید؟

در منزل بودم. شب قبل، منتظر بودیم که ایشان بیایند. از قضا چون می‌دانستم ایشان ممکن است بیایند، گفتم چیزی درست کنم. ایشان آشپزی من را قبول داشت. خیلی دوست داشت که بچه‌ها {آشپزی کنند}. کاری نداشت که طعمش چه باشد. ممکن بود یک تکه از آن را بخورند. ولی به قول خودشان بال در می‌آوردند که بچه‌ها کاری را انجام دهند. غذا را آماده کرده بودم و خیلی هم منتظر بودم. ولی ایشان نیامد. به منزل برگشتم که با خانه ما تماس گرفته شد و به منزل پدر رفتیم و آن جا کم کم متوجه شدیم که {به شهادت رسیده اند}.

* اول به شما نگفتند؟

خیر – البته همسرم متوجه شده بودند. ولی به من چیزی نگفته اند.

* فکر می‌کردید مجروح شده اند؟

تقریبا یک الی دو ماه قبلش بود که چنین خبری را مشابه داده بودند که برایشان اتفاقی افتاده است. چون هر لحظه منتظر بودیم، موضوع را به این شکل باورم نمی‌شد.

هنوز هم وقتی در خانه را که می‌زنند، می‌گویم شاید پشت در باشد

* دلتنگ چه حالت ایشان می‌شوید؟

همه چیز ایشان. یک اخلاق داشتند که به فرزندانشان وابستگی داشتند. کما این که قبل از ماجرای داعش که شرایط منطقه خاص شود، معمولا سفر که می‌رفتند، یک نفر از ما را با خود می‌بردند.

* حتی سوریه هم می‌رفتید؟

بله – همراه ایشان می‌رفتیم. خاطرم است قبل از ازدواجم، مادر من وابستگی عاطفی به مادرشان داشتند. مادرشان هم بیمار بود. سعی می‌کرد تعطیلات به کرمان برود و سر بزند. پدر هم به دلیل دلتنگی، گفت که نرجس بماند. از آن جایی که از بقیه بزرگ تر بودم با ایشان می‌ماندم. ایشان در جلساتی که می‌رفت، من را با خودش می‌برد. من جایی دیگر در اتاقی دیگر منتظر بودم که ایشان بیاید. شب‌ها می‌گفت که باید سرت را روی دستم بگذاری و بخوابی. من هم شاید برای این که دهه شصتی بودم، از این خجالت می‌کشیدم که سرم را روی دستش بگذارم. می‌گفتم دست شما درد می‌گیرد. می‌گفت می‌خواهم بوی شما را حس کنم و پیشم باشید. یا سفر که می‌رفت، ما را با خودش می‌برد.

* مقداری هم خود را برایشان لوس می‌کردید.

به ما فضای این کار را می‌داد.

* علاقه شما به ایشان بعد از شهادت بیشتر شد یا قبلا بیشتر بود؟

الان بیشتر علاقه با دلتنگی است. هنوز هم وقتی در خانه را که می‌زنند، می‌گویم شاید پشت در باشد. یا وقتی کار جدیدی که به ذهنم می‌رسد و چیز جدیدی که درست می‌کنم، می‌گویم اگر بابا بیاید این را برایش درست می‌کنم و بعد یادم می‌آید که بابا نمی‌تواند بیاید. تا به امروز این واقعا وجود دارد.

* عکس ایشان را جلویتان می‌گذارید که با او حرف بزنید؟

عکسی از ایشان دارم که خیلی واقعی است. نمی‌دانم تصور من است یا در حالت و لحظه ای گرفته شده است {که این طور به نظر می‌آید}. این عکس از آخرین مصاحبه ای از ایشان است که صحبت‌های مفصلی درمورد جنگ ۳۳ روزه و موضوعات مختلف داشتند. عکسی در حالتی از ایشان گرفته شده است که ورودی منزل خودم گذاشته ام. معمولا با این عکس صحبت می‌کنم. احساس می‌کنم خیلی واقعی است و انگار همین لحظه از قاب بیرون می‌آید.

به پدر گفتم کاش شما مغازه دار بودید، ولی حاج قاسم سلیمانی نبودید تا زندگی راحت تری داشتم/ روزی که ازدواج کردم حاج قاسم من را بوسید و گفت بابا حلالم کن

* حرف‌هایی به ایشان می‌زنید که حتی به همسرتان نگویید؟

بله معمولا پیش می‌آید.

حاج قاسم، تا قبل از سال‌های آخر حیاتش برای مردم مشهور نبود

* روز تشییع جنازه ایشان فهمیدم که چقدر یک آدم می‌تواند در قلب مردم نفوذ داشته باشد. نکته‌ای ندارید؟

فکر می‌کنم این محبتی که مردم به ایشان داشتند، برگرفته از همان خودسازی و اخلاصی بود که در حاج قاسم دیدند. ما مردم هوشمند و دقیقی داریم. آدم‌ها را می‌شناسند و تحلیل می‌کنند. می‌دانند چه کسی چطور و در کجا چه کاری انجام می‌دهد. حاج قاسم، تا قبل از سال‌های آخر حیاتش برای مردم مشهور نبود. غیر از آدم‌هایی که به هر دلیلی او را دیده بودند، معمول نبود که همه جامعه او را بشناسند. ولی زمانی که به شهادت رسید، آن حضور مردم در مراسم تشییع او چه در تهران و چه در شهرهای دیگر، نشان داد که مردم پیگیر این هستند که آدم‌هایی که در هر لباسی خدمت می‌کنند، چه کار دارند انجام می‌دهند. آن برای من افتخار بود.

او قبل از آن که سردار دلها و پاسدار جان فدای نظام و انقلاب باشد، یک انسان بود و جانش را برای انسانیت داد. روحش شاد.

29215

منبع خبر: خبرآنلاین