بانس با بررسی نمونههای متعدد از نظامهای متفاوت، این پرسش را طرح کرد که «آیا تغییر در رأس قدرت الزاماً منشأ دگرگونیهای عینی در سیاستگذاری میشود یا آنکه ساختارهای نهادی چنان قدرتمندند که مجال تأثیرگذاری فردی را محدود میکنند.»...بانس در این آثار تلاش میکند نشان دهد که تکثر مسیرها از یک واقعیت کلیدی ناشی میشود و آن امر این است که آنچهگذار را موفق یا ناموفق میکند، تعامل خاص میان نیروهای اجتماعی، توانایی نهادی دولت، رقابت نخبگان و تجربه تاریخی هر کشور است و نمیتوان یک مجموعه اصول جهان شمول برای چنین گذارهایی تعریف کرد. به همین دلیل او هیچ نسخه یکسانی برای دموکراتیکسازی ارائه نمیدهد و عمدتاً بر «ویژگیهای زمینهای» تأکید میکند.
گروه اندیشه: مطلب زیر در باره والری جین بانس و نکات کلیدی پژوهش او در باره فروپاشی سوسیالیسم و نقش رهبری در گذار سیاسی است که در روزنامه ایران منتشر شده است. این متن به معرفی و بررسی مهمترین اندیشههای والری جین بانس (Valerie Jane Bunce)، پژوهشگر برجسته سیاست تطبیقی، میپردازد که در تحلیل فروپاشی نظامهای سوسیالیستی و گذار سیاسی در اروپای شرقی و اوراسیا تأثیرگذار بوده است.
حوزه های اصلی مورد کاوش نظریه بانس، یکی مربوط به حوزه رهبری و ساختار است. او در کتاب خود با طرح سوال "آیا رهبران جدید تغییر ایجاد میکنند؟"، استدلال میکند که تغییرات در سیاستگذاری صرفاً ناشی از قدرت ساختارهای نهادی نیست، بلکه دورههای کوتاه «گذار رهبری» حیاتی هستند؛ زیرا این دورهها امکان بازآرایی سریع سیاستها را فراهم و جهتگیری بلندمدت را تعیین میکنند.
او در کتاب دوم ("نهادهای نابودگر...") خود، نشان میدهد که فروپاشی سوسیالیسم نه به دلیل عوامل بیرونی، بلکه به دلیل «سکوت و رکود نهادی» درونی و ساختارهایی رخ داد که برای کنترل طراحی شده بودند اما در بلندمدت به ابزار فرسایش قدرت تبدیل شدند. او تأکید میکند که هیچ الگوی جهانی و یکسانی برای دموکراتیکسازی وجود ندارد. موفقیت یا شکست گذار به تعامل خاص میان نخبگان سیاسی، ظرفیت نهادی دولت و تجربه تاریخی هر کشور بستگی دارد.
بانس همچنین تلاش کرده تا با مقایسه تطبیقی انقلابهای رنگی و قیامهای جهان عرب، تفاوتهای بنیادین این دو موج را از منظر انسجام اجتماعی و نوع اقتدارگرایی تبیین کند. در مجموع، بانس از یک چهارچوب تحلیلی منسجم برای توضیح گذارها استفاده میکند که عوامل نهادی، سیاسی و اجتماعی را در هم میآمیزد و همچنان آثار او منابع کلیدی در مطالعات سیاست تطبیقی هستند. این معرفی کوتاه در زیر از نظرتان می گذرد:
****
در میان پژوهشگران سیاست تطبیقی در دهههای اخیر، نام والری جین بانس/Valerie Jane Bunce همواره در کنار مطالعات مهم درباره فروپاشی نظامهای سوسیالیستی، تکوین دولتهای جدید و چرخههای گذار سیاسی در اروپای شرقی و اوراسیا مطرح میشود. بانس از جمله پژوهشگرانی است که تلاش کرده از سادهسازیهای رایج در تبیین فروپاشی رژیمها فاصله بگیرد و مجموعهای از عوامل نهادی، اجتماعی و سیاسی را در قالب یک چهارچوب تحلیلی منسجم توضیح دهد.
او با قرار گرفتن در میان زنان تأثیرگذار علوم سیاسی در آمریکا، نقشی مهم در شکلدهی به ادبیات سیاست تطبیقی ایفا کرده و از رهگذر آثار پژوهشی خود توانسته پرسشهای تازهای درباره رابطه میان نهادها، رهبران سیاسی و نیروهای اجتماعی مطرح کند.
نخستین کتاب مهم بانس با عنوان «آیا رهبران جدید تغییر ایجاد میکنند؟ ?Do New Leaders Make a Difference» نقطه عطفی در تحلیل نویسنده از نقش رهبران در ساختار سیاسی بود.

بانس با بررسی نمونههای متعدد از نظامهای متفاوت، این پرسش را طرح کرد که «آیا تغییر در رأس قدرت الزاماً منشأ دگرگونیهای عینی در سیاستگذاری میشود یا آنکه ساختارهای نهادی چنان قدرتمندند که مجال تأثیرگذاری فردی را محدود میکنند.»
پاسخی که او بر اساس دادهها ارائه میدهد بیش از آنکه دنبالهرو دیدگاههای ساختارگرایانه باشد، بر اهمیت مرحله «گذار رهبری» تأکید میکند. مرحلهای که در آن سیاست در معرض بازآرایی سریع قرار میگیرد و مجموعهای از تغییرات امکانپذیر میشود. به باور بانس، این دورههای کوتاهمدت، اگرچه گذرا هستند اما گاه جهتگیری کلانی به سیاست میدهند که در دورههای بعدی تداوم مییابد.
با انتشار کتاب «نهادهای نابودگر: طراحی و فروپاشی سوسیالیسم و دولت/ Subversive Institutions: The Design and the Destruction of Socialism and the State»، بانس گامی بلندتر در مطالعات فروپاشی نظامهای سوسیالیستی برداشت. او در این اثر کوشید نشان دهد مسأله فروپاشی به عوامل بیرونی یا بحرانهای مقطعی محدود نمیشود و از سکوت و رکود نهادی در درون رژیمهای سوسیالیستی سرچشمه میگیرد.
ساختارهایی که برای کنترل سیاسی و اقتصادی طراحی شده بودند در بلندمدت به دلیل ناکارآمدی و فشارهای متراکم اجتماعی به ابزارهایی برای فرسایش قدرت تبدیل شدند. بنابر تحلیل بانس، سوسیالیسم به دلیل طراحی درونی خود در نهایت مسیر فروپاشی را هموار کرد و این روند در هر کشور نسبت به سرعت، نوع اصلاحات و توانایی نخبگان سیاسی در مدیریت بحران متفاوت جلوه کرد.
برای مثال او تفاوت میان اروپای مرکزی با یوگسلاوی را از منظر «ظرفیت نهادی» و «نوع تعامل نخبگان» توضیح میدهد و نشان میدهد که چرا برخی گذارها مسالمتآمیز و برخی دیگر خشونتآمیز بودند. در کنار این آثار بانس در همکاری با پژوهشگران برجسته دیگری چون مایکل مکفاول و کاترین استونر وایس نیز مجموعههای تحلیلی با موضوع دموکراسی و اقتدارگرایی در دوره پساکمونیستی منتشر کرده است.
این کتابها بیشتر بر مسیرهای متفاوت پس از فروپاشی نظامهای سوسیالیستی تمرکز دارند. بانس در این آثار تلاش میکند نشان دهد که تکثر مسیرها از یک واقعیت کلیدی ناشی میشود و آن امر این است که آنچهگذار را موفق یا ناموفق میکند، تعامل خاص میان نیروهای اجتماعی، توانایی نهادی دولت، رقابت نخبگان و تجربه تاریخی هر کشور است و نمیتوان یک مجموعه اصول جهان شمول برای چنین گذارهایی تعریف کرد. به همین دلیل او هیچ نسخه یکسانی برای دموکراتیکسازی ارائه نمیدهد و عمدتاً بر «ویژگیهای زمینهای» تأکید میکند.
زندگی علمی بانس به آثار منتشرشدهاش محدود نمیشود. او در سالهای اخیر طرحهایی برای مطالعه مقایسهای میان موج انقلابهای رنگی و قیامهای جهان عرب ارائه داده و تلاش کرده پیوندی میان دو تجربه متفاوت ایجاد کند. به نظراو این دو تجربه در ظاهر شباهتهایی دارند اما از نظر ساختار سیاسی، ظرفیت جامعه مدنی و نقش بازیگران خارجی تفاوتهای چشمگیری نشان میدهند. بانس بر اساس شواهد اولیه یکی از تفاوتهای بنیادین این دو موج را در انسجام بازیگران اجتماعی و تفاوت نوع اقتدارگرایی میان مناطق مختلف میداند.
آثار بانس در کنار این گستره تحلیلی، از دقت روشی نیز برخوردارند. او با اتکا به تحلیل تاریخی، دادههای میدانی و مقایسه تطبیقی، همواره تلاش کرده نمونههای خود را در زمینهای عینی بررسی کند. این دیدگاه واقعگرایانه و در عین حال ساختارمند موجب شده آثار او همچنان بهعنوان منابع کلیدی برای مطالعه فروپاشی رژیمهای سوسیالیستی و فرآیندهایگذار سیاسی مورد استفاده قرار گیرند.
۲۱۶۲۱۶